وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ إِلَی قَوْلِهِ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ قَالَ فَلَمَّا نَهَاهُمْ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) وَ احْتَجَّ عَلَیْهِمْ فِی عِبَادَتِهِمُ الْأَصْنَامَ فَلَمْ یَنْتَهُوا حَضَرَ عِیدٌ لَهُمْ وَ خَرَجَ نُمْرُودُ وَ جَمِیعُ أَهْلِ مَمْلَکَتِهِ إِلَی عِیدٍ لَهُمْ وَ کَرِهَ أَنْ یَخْرُجَ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) مَعَهُ فَوَکَلَهُ بِبَیْتِ الْأَصْنَامِ فَلَمَّا ذَهَبُوا عَمَدَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) إِلَی طَعَامٍ فَأَدْخَلَهُ بَیْتَ أَصْنَامِهِمْ فَکَانَ یَدْنُو مِنْ صَنَمٍ صَنَمٍ فَیَقُولُ لَهُ کُلْ وَ تَکَلَّمْ فَإِذَا لَمْ یُجِبْهُ أَخَذَ الْقَدُومَ فَکَسَرَ یَدَهُ وَ رِجْلَهُ حَتَّی فَعَلَ ذَلِکَ بِجَمِیعِ الْأَصْنَامِ ثُمَّ عَلَّقَ الْقَدُومَ فِی عُنُقِ الْکَبِیرِ مِنْهُمُ الَّذِی کَانَ فِی الصَّدْرِ فَلَمَّا رَجَعَ الْمَلِکُ وَ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْعِیدِ نَظَرُوا إِلَی الْأَصْنَامِ مُکَسَّرَهًًْ فَقَالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ فَقَالُوا هَاهُنَا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ وَ هُوَ ابْنُ آزَرَ فَجَاءُوا بِهِ إِلَی نُمْرُودَ فَقَالَ نُمْرُودُ لِآزَرَ خُنْتَنِی وَ کَتَمْتَ هَذَا الْوَلَدَ عَنِّی فَقَالَ أَیُّهَا الْمَلِکُ هَذَا عَمَلُ أُمِّهِ وَ ذَکَرَتْ أَنَّهَا تَقُومُ بِحُجَّتِهِ فَدَعَا نُمْرُودُ أُمَّ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَقَالَ لَهَا مَا حَمَلَکِ عَلَی أَنْ کَتَمْتِنِی أَمْرَ هَذَا الْغُلَامِ حَتَّی فَعَلَ بِآلِهَتِنَا مَا فَعَلَ فَقَالَتْ أَیُّهَا الْمَلِکُ نَظَراً مِنِّی لِرَعِیَّتِکَ قَالَ وَ کَیْفَ ذَلِکِ قَالَتْ رَأَیْتُکَ تَقْتُلُ أَوْلَادَ رَعِیَّتِکَ فَکَانَ یَذْهَبُ النَّسْلُ فَقُلْتُ إِنْ کَانَ هَذَا الَّذِی یَطْلُبُهُ دَفَعْتُهُ إِلَیْهِ لِیَقْتُلَهُ وَ یَکُفَّ عَنْ قَتْلِ أَوْلَادِ النَّاسِ وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ فَبَقِیَ لَنَا وَلَدُنَا وَ قَدْ ظَفِرْتَ بِهِ فَشَأْنَکَ فَکُفَّ عَنْ أَوْلَادِ النَّاسِ فَصَوَّبَ رَأْیَهَا ثُمَّ قَالَ لِإِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا یَا إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) قَالَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هذا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ کانُوا یَنْطِقُونَ فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) وَ اللَّهِ مَا فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ وَ مَا کَذَبَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) فَقِیلَ فَکَیْفَ ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّمَا قَالَ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا إِنْ نَطَقَ وَ إِنْ لَمْ یَنْطِقْ فَلَمْ یَفْعَلْ کَبِیرُهُمْ هَذَا شَیْئاً فَاسْتَشَارَ نُمْرُودُ قَوْمَهُ فِی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) {فَ} قَالُوا لَهُ حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ فَقَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) کَانَ فِرْعَوْنُ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) وَ أَصْحَابُهُ لِغَیْرِ رِشْدَهًٍْ فَإِنَّهُمْ قَالُوا لِنُمْرُودَ حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ وَ کَانَ فِرْعَوْنُ مُوسَی (علیه السلام) وَ أَصْحَابُهُ لِرِشْدَهًٍْ فَإِنَّهُ لَمَّا اسْتَشَارَ أَصْحَابَهُ فِی مُوسَی (علیه السلام) قَالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِی الْمَدائِنِ حاشِرِینَ یَأْتُوکَ بِکُلِّ سَاحِرٍ عَلِیمٍ فَحَبَسَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) وَ جَمَعَ لَهُ الْحَطَبَ حَتَّی إِذَا کَانَ الْیَوْمُ الَّذِی أَلْقَی فِیهِ نُمْرُودُ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فِی النَّارِ بَرَزَ نُمْرُودُ وَ جُنُودُهُ وَ قَدْ کَانَ بُنِیَ لِنُمْرُودَ بِنَاءٌ یَنْظُرُ مِنْهُ إِلَی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) کَیْفَ تَأْخُذُهُ النَّارُ فَجَاءَ إِبْلِیسُ وَ اتَّخَذَ لَهُمُ الْمَنْجَنِیقَ لِأَنَّهُ لَمْ یَقْدِرْ أَحَدٌ أَنْ یَتَقَارَبَ مِنَ النَّارِ وَ کَانَ الطَّائِرُ إِذَا مَرَّ فِی الْهَوَاءِ یَحْتَرِقُ فَوُضِعَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) فِی الْمَنْجَنِیقِ وَ جَاءَ أَبُوهُ فَلَطَمَهُ لَطْمَهًًْ وَ قَالَ لَهُ ارْجِعْ عَمَّا أَنْتَ عَلَیْهِ وَ أَنْزَلَ الرَّبُّ (مَلَائِکَتَهُ) إِلَی السَّمَاءِ الدُّنْیَا وَ لَمْ یَبْقَ شَیْءٌ إِلَّا طَلَبَ إِلَی رَبِّهِ وَ قَالَتِ الْأَرْضُ یَا رَبِّ لَیْسَ عَلَی ظَهْرِی أَحَدٌ یَعْبُدُکَ غَیْرُهُ فَیُحْرَقُ وَ قَالَتِ الملائکهًْ یَا رَبِّ خَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) یُحْرَقُ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ أَمَا إِنَّهُ إِنْ دَعَانِی کَفَیْتُهُ وَ قَالَ جبرئیل یَا رَبِّ خَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) لَیْسَ فِی الْأَرْضِ أَحَدٌ یَعْبُدُکَ غَیْرُهُ سَلَّطْتَ عَلَیْهِ عَدُوَّهُ یُحْرِقُهُ بِالنَّارِ فَقَالَ اسْکُتْ إِنَّمَا یَقُولُ هَذَا عَبْدٌ مِثْلُکَ یَخَافُ الْفَوْتَ هُوَ عَبْدِی آخُذُهُ إِذَا شِئْتُ فَإِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ فَدَعَا إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) رَبَّهُ بِسُورَهًِْ الْإِخْلَاصِ یَا اللَّهُ یَا وَاحِدُ یَا أَحَدُ یَا صَمَدُ یَا مَنْ لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ نَجِّنِی مِنَ النَّارِ بِرَحْمَتِکَ قَالَ فَالْتَقَی مَعَهُ جبرئیل فِی الْهَوَاءِ وَ قَدْ وُضِعَ فِی الْمَنْجَنِیقِ فَقَالَ یَا إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) هَلْ لَکَ إِلَیَّ مِنْ حَاجَهًٍْ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) أَمَّا إِلَیْکَ فَلَا وَ أَمَّا إِلَی رَبِّ الْعَالَمِینَ فَنَعَمْ فَدَفَعَ إِلَیْهِ خَاتَماً عَلَیْهِ مَکْتُوبٌ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله) رَسُولُ اللَّهِ أَلْجَأْتُ ظَهْرِی إِلَی اللَّهِ وَ أَسْنَدْتُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِی إِلَی اللَّهِ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی النَّارِ کُونِی بَرْداً فَاضْطَرَبَتْ أَسْنَانُ إِبْرَاهِیمُ (علیه السلام) مِنَ الْبَرْدِ حَتَّی قَالَ وَ سَلاماً عَلی إِبْرَاهِیمَ وَ انْحَطَّ جبرئیل وَ جَلَسَ مَعَهُ یُحَدِّثُهُ فِی النَّارِ وَ نَظَرَ إِلَیْهِ نُمْرُودُ فَقَالَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهاً فَلْیَتَّخِذْ مِثْلَ إِلَهِ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فَقَالَ عَظِیمٌ مِنْ عُظَمَاءِ أَصْحَابِ نُمْرُودَ إِنِّی عَزَمْتُ عَلَی النَّارِ أَنْ لَا تُحْرِقَهُ فَخَرَجَ عَمُودٌ مِنَ النَّارِ نَحْوَ الرَّجُلِ فَأَحْرَقَهُ وَ نَظَرَ نُمْرُودُ إِلَی إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) فِی رَوْضَهًٍْ خَضْرَاءَ فِی النَّارِ مَعَ شَیْخٍ یُحَدِّثُهُ فَقَالَ لِآزَرَ یَا آزَرُ مَا أَکْرَمَ ابْنَکَ عَلَی رَبِّهِ قَالَ وَ کَانَ الْوَزَغُ یَنْفُخُ فِی نَارِ إِبْرَاهِیمَ (علیه السلام) وَ کَانَ الضِّفْدِعُ یَذْهَبُ بِالْمَاءِ لِیُطْفِئَ بِهِ النَّارَ قَالَ وَ لَمَّا قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِلنَّارِ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً لَمْ تَعْمَلِ النَّارُ فِی الدُّنْیَا ثَلَاثَهًَْ أَیَّامٍ وَ نَجَّیْناهُ وَ لُوطاً إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها لِلْعالَمِین.
پیامبر ( وَ لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ ... بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ. چون ابراهیم (آنان را نهی و در بت پرستیشان بر آنان اعتراض کرد، آنان از این کار دست نکشیدند. زمان یک عید فرا رسید و نمرود و تمام ساکنان سرزمینش برای برگزاری عید بیرون رفتند. نمرود خوش نداشت که ابراهیم (با آنها بیرون رود؛ از این رو بت خانه را به او سپرد. چون آنان رفتند، ابراهیم (آهنگ غذایی کرد و آن را به بت خانه برد. وی غذا را به هر یک از بت ها نزدیک میکرد و میفرمود: «بخور و سخن بگو». اگر پاسخی نمیدادند، تیشه را بر میداشت و دست وپای آنها را میشکست. وی با تمامی بتها چنین کرد. سپس تیشه را در گردن بت بزرگ که در صدر بت خانه بود، آویخت. چون پادشاه و آنان که با او بودند بازگشتند، بتها را شکسته یافتند. [هنگامی که منظره بتها را دیدند] گفتند: «هرکس با خدایان ما چنین کرده، قطعاً از ستمگران است [و باید کیفر سخت ببیند]! [گروهی] گفتند: «شنیدیم نوجوانی از [مخالفت با] بتها سخن میگفت که او را ابراهیم میگویند. او پسر آزر است. او را نزد نمرود آوردند. نمرود به آزر گفت: «با پنهان داشتن این پسر از من به من خیانت کردهای». آزر گفت: «ای پادشاه، این کتمان ، از سوی مادرش صورت گرفته». و گفته است که خود برای این کارش دلیل میآورد. از این رو نمرود مادر ابراهیم (را فرا خواند و به او گفت: «چه چیزی تو را واداشت تا این پسر را از من کتمان کنی تا اینکه او با خدایانمان چنین کند»؟ مادر ابراهیم (پاسخ داد: «ای پادشاه، این کار من به خاطر رعیّت تو بوده است». نمرود گفت: «و آن چگونه است»؟ مادر ابراهیم (پاسخ داد: «دیدم که تو پسران رعیّتت را میکشی و با این کار، نسل آنها از بین میرفت. با خود گفتم اگر این پسر، همانی باشد که پادشاه در پی آن است، به او تحویلش میدهم تا او را بکشد و از کشتن فرزندان مردم دست بردارد و اگر آن پسر، او نباشد پس فرزندمان باقی میماند. من در این امر موفق شدهام. هر کاری که میخواهی با او بکن و از فرزندان مردم دیگر دست بردار. پادشاه نظر او را درست شمرد. سپس به ابراهیم (گفت: مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا ابراهیم (فرمود: فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ. امام صادق (فرمود: «به خداوند سوگند، بزرگترشان این کار را نکرد، ولی ابراهیم (نیز دروغ نگفت». برخی از حضرت پرسیدند: «و آن چگونه است»؟ حضرت پاسخ داد: «ابراهیم (تنها گفت که اگر این بزرگترشان سخن بگوید، او این کار را کرده و اگر سخن نگوید، هیچ کاری نکرده است». نمرود با قوم خود درباره اینکه با ابراهیم (چه بکنند، به مشورت پرداخت. آنان گفتند: حَرِّقُوهُ وَ انصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ. امام صادق (فرمود: «فرعونِ ابراهیم و یاران او، عاقل نبودند؛ زیرا آنان به نمرود گفتند: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ. امّا فرعونِ موسی (و یاران او عاقل بودند؛ زیرا وقتی فرعون موسی (با یارانش دربارهی اینکه با موسی (چه بکنند، مشورت کرد، آنان گفتند: او و برادرش را در بند دار و گردآورندگان را به شهرها بفرست * تا هر ساحر ماهری را نزد تو بیاورند. ( شعراء/۳۷۳۶ ) آنان ابراهیم (را زندانی کردند و به گردآوری هیزم مشغول شدند تا اینکه آن روزی فرا رسید که نمرود، ابراهیم (را در آتش انداخت. نمرود و لشکریانش بیرون آمدند. آنان برای نمرود بنایی ساخته بودند تا نمرود از آنجا به ابراهیم (بنگرد که چگونه آتش میگیرد. ابلیس آمد و منجنیقی برایش ساخت، چرا که هیچ کس توانایی نزدیک شدن به آتش را نداشت و اگر پرنده در هوا عبور میکرد، در آتش میسوخت. آنان ابراهیم (را در منجنیق گذاشتند. پدرش آمد و به او یک سیلی زد و گفت: «از عقیدهات بازگرد». ملائکهی خدا به آسمان دنیا نازل شدند و تمامی موجودات از پروردگار درخواست کردند تا ابراهیم (را نجات دهد. زمین عرض کرد: «پروردگارا، بر روی من تنها اوست که تو را میپرستد و او خواهد سوخت». فرشتگان، عرض کردند: «پروردگارا، دوستت ابراهیم خواهد سوخت». خداوند عزّوجلّ فرمود: «اگر خود او مرا بخواند، برایش کافی است». جبرئیل عرض کرد: «پروردگارا، تنها دوستت ابراهیم است که بر روی زمین تو را پرستش میکند و تو دشمنت را بر او چیره ساختی تا او را در آتش بسوزاند». خداوند فرمود: «خاموش باش. این جمله را تنها بندهای همچون تو که از نابودی میترسد، بر زبان میآورد. او بندهی من است و هر وقت که بخواهم او را رها خواهم ساخت و اگر مرا بخواند، او را اجابت میکنم». ابراهیم (با سوره اخلاص پروردگارش را خواند: «ای خداوند واحد و یگانه، ای خدای صمد [ثابت متعالی]، ای کسی که نزاده و زاده نشده و هیچ کس او را همتا نیست، به رحمت خود مرا از این آتش برهان». جبرئیل در هوا با او که در منجنیق بود، دیدار کرد و فرمود: «ای ابراهیم، آیا خواستهای از من داری»؟ ابراهیم (پاسخ داد: «از تو خیر، ولی از پروردگار جهانیان آری». جبرئیل به او انگشتری داد که روی آن چنین نوشته بود: «خدایی جز خداوند یکتا نیست. محمّد، فرستادهی خداوند است. به پناه او تکیه کردم و کارم را به او سپردم و امورم را به او تفویض نمودم». بدین سان خداوند به آتش وحی فرمود که سرد باش. دندان های ابراهیم (از سرما به لرزه افتاد تا اینکه خداوند فرمود: و بر ابراهیم سالم باش!. جبرئیل فرود آمد و با او همنشین شد و درون آتش با او صحبت میکرد. نمرود به او نگریست و گفت: «هرکس می خواهد خدایی برگزیند باید همچون خدای ابراهیم باشد». بزرگی از میان یاران نمرود گفت: «من در طلسم دیده بودم که آتش او را نمیسوزاند». تیرکی از آتش به سوی آن مرد پرتاب شد و او را سوزاند. نمرود به ابراهیم (نگریست که در باغی سرسبز به همراه پیرمردی نشسته است و آن پیرمرد با او سخن میگوید. نمرود به آزر گفت: «ای آزر، چقدر پسرت نزد پروردگارش ارجمند است». وزغ در آتشِ ابراهیم علیه السلام میدمید و قورباغه آب میآورد تا با آن، آتش را فرونشاند. همچنین فرمود: چون خداوند بزرگ و متعال به آتش گفت: سرد و سالم باش! آتش سه روز در دنیا کارگر نمی افتاد. و او و لوط را به سرزمین (شام) که آن را برای همهی جهانیان پربرکت ساختیم نجات دادیم!. ( انبیاء/۷۱ ).
The Messenger of Allah (peace be upon him and his family): وَ لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ ... بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ [And certainly We gave Ibrahim his rectitude before ... after you turn your backs]. When Ibrahim (peace be upon him) forbade them and objected to their worship of idols, they did not desist from this deed. The time of one of their festivals arrived, and Nimrod and all the inhabitants of his land went out to celebrate the festival. Nimrod did not like Ibrahim (peace be upon him) to go out with them, so he entrusted the idol-house to him. When they had left, Ibrahim (peace be upon him) prepared some food and brought it into the idol-house. He would bring the food close to each of the idols and say: "Eat and speak." If they gave no answer, he would take up an axe and break their hands and feet. He did this with all the idols. Then he hung the axe on the neck of the great idol which stood at the head of the idol-house. When the king and those who were with him returned, they found the idols shattered. [When they saw the sight of the idols] they said: "Whoever has done this to our gods is certainly among the wrongdoers [and must be severely punished]!" [A group] said: "We heard a youth speaking about [opposing] the idols, whom they call Ibrahim. He is the son of Azar." They brought him before Nimrod. Nimrod said to Azar: "You have betrayed me by concealing this son from me." Azar said: "O king, this concealment came from his mother's side," and said that she herself would present a proof for her action. So Nimrod summoned Ibrahim's (peace be upon him) mother and said to her: "What made you conceal this boy from me until he did to our gods what he did?" Ibrahim's (peace be upon him) mother replied: "O king, this act of mine was for the sake of your subjects." Nimrod said: "How is that?" Ibrahim's (peace be upon him) mother replied: "I saw that you were killing the sons of your subjects, and by this deed their lineage was being wiped out. I said to myself that if this son were the one whom the king is seeking, I would hand him over so that he might kill him and desist from killing the children of the people, and if this son were not the one, then our child would remain to us. I have succeeded in this matter. Do with him whatever you wish, and leave the children of other people alone." The king considered her opinion correct. Then he said to Ibrahim (peace be upon him): مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا [Who has done this to our gods?]. Ibrahim (peace be upon him) said: فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ [Ask them, if they are able to speak]. Imam Sadiq (peace be upon him) said: "By Allah, their greatest one did not do it, yet Ibrahim (peace be upon him) did not lie either." Some asked the Imam: "And how is that?" The Imam replied: "Ibrahim (peace be upon him) only said that if this great one of theirs speaks, then he has done this, and if he does not speak, then he has done nothing." Nimrod took counsel with his people about what to do with Ibrahim (peace be upon him). They said: حَرِّقُوهُ وَ انصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ [Burn him and help your gods, if you are going to do anything]. Imam Sadiq (peace be upon him) said: "The Pharaoh of Ibrahim and his companions were not sensible, for they said to Nimrod: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ [Burn him and help your gods, if you are going to do anything]. But the Pharaoh of Musa (peace be upon him) and his companions were sensible, for when the Pharaoh of Musa (peace be upon him) took counsel with his companions about what to do with Musa (peace be upon him), they said: 'Put him and his brother off, and send heralds into the cities * to bring to you every skilled sorcerer.' (Shu'ara/36-37)." They imprisoned Ibrahim (peace be upon him) and busied themselves gathering firewood, until the day arrived on which Nimrod cast Ibrahim (peace be upon him) into the fire. Nimrod and his soldiers came out. They had built a structure for Nimrod so that Nimrod might look from there upon Ibrahim (peace be upon him) and see how the fire would take him. Iblis came and built a catapult for them, since no one had the ability to draw near to the fire, and if a bird passed through the air it would burn in the fire. They placed Ibrahim (peace be upon him) in the catapult. His father came and struck him a slap and said: "Turn back from your belief." The angels of Allah descended to the lowest heaven, and all creatures asked the Lord to save Ibrahim (peace be upon him). The earth said: "My Lord, upon me there is none but him who worships You, and he will burn." The angels said: "My Lord, Your friend Ibrahim will burn." Allah the Mighty and Majestic said: "If he himself calls upon Me, that is enough for him." Jibra'il said: "My Lord, only Your friend Ibrahim upon the earth worships You, and You have set his enemy against him to burn him in the fire." Allah said: "Be silent. Only a servant like yourself, who fears loss, utters such a sentence. He is My servant, and whenever I wish I shall release him, and if he calls upon Me I shall answer him." Ibrahim (peace be upon him) called upon his Lord with Surah al-Ikhlas: "O Allah, O One, O Unique, O Samad [the Eternal, Self-Sufficient, Exalted], O One who has not begotten and has not been begotten, and to whom no one is equal, by Your mercy deliver me from this fire." Jibra'il met him in the air while he was in the catapult and said: "O Ibrahim, do you have any request of me?" Ibrahim (peace be upon him) replied: "From you, no; but from the Lord of the worlds, yes." Jibra'il gave him a ring on which was written: "There is no god but Allah the One. Muhammad (peace be upon him and his family) is the Messenger of Allah. I have leaned my back upon Allah, and entrusted my affair to Allah, and committed my matter to Allah." Thereupon Allah revealed to the fire: "Be cool." Ibrahim's (peace be upon him) teeth began to chatter from the cold, until Allah said: "And be peace upon Ibrahim!" Jibra'il descended and sat with him and spoke with him inside the fire. Nimrod looked at him and said: "Whoever wishes to choose a god should choose one like the Allah of Ibrahim." One of the great ones among Nimrod's companions said: "I saw in a talisman that the fire will not burn him." A shaft of fire was hurled toward that man and burnt him. Nimrod looked at Ibrahim (peace be upon him) and saw him seated in a lush green garden together with an old man, and the old man was speaking with him. Nimrod said to Azar: "O Azar, how honoured is your son before his Lord." The gecko would blow upon the fire of Ibrahim (peace be upon him), while the frog would carry water to extinguish the fire with it. He also said: When Allah the Blessed and Exalted said to the fire, "Be cool and peace!" — the fire did not function in the world for three days. "And We delivered him and Lut to the land (of Sham) which We had blessed for all the worlds!" (Anbiya/71).
પયગંબર (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ): وَ لَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ ... بَعْدَ أَن تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ [અને ખરેખર અમે ઇબ્રાહીમને પહેલાં જ તેમની હિદાયત આપી હતી ... પછી તમે પીઠ ફેરવીને ચાલ્યા જાઓ]. જ્યારે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ તેમને રોક્યા અને તેઓની બુત પરસ્તી પર તેઓ પર એતરાઝ કર્યો, ત્યારે તેઓ આ કામથી અટક્યા નહીં. તેમના એક તહેવારનો સમય આવ્યો, અને નમરૂદ તથા તેની ધરતીના તમામ રહેવાસીઓ તહેવાર મનાવવા બહાર નીકળ્યા. નમરૂદને ગમ્યું નહીં કે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ) તેમની સાથે બહાર જાય; તેથી તેણે બુત ખાનું તેમને સોંપ્યું. જ્યારે તેઓ ચાલ્યા ગયા, ત્યારે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ ખાવાનું તૈયાર કરી બુત ખાનામાં લઈ ગયા. તેઓ દરેક બુત પાસે ખાવાનું લઈ જતા અને ફરમાવતા: "ખાઓ અને બોલો." જો કોઈ જવાબ ન આપતું, તો કુહાડી લઈને તેના હાથ પગ તોડી નાખતા. તેમણે તમામ બુતો સાથે આવું જ કર્યું. પછી કુહાડી બુત ખાનાના મુખ્ય સ્થાને રહેલા મોટા બુતના ગળામાં લટકાવી દીધી. જ્યારે બાદશાહ અને તેની સાથે જેઓ હતા તેઓ પાછા ફર્યા, બુતોને તૂટેલા જોયા. [જ્યારે તેઓએ બુતોનો દેખાવ જોયો] તેઓએ કહ્યું: "જેણે અમારા ખુદાઓ સાથે આવું કર્યું છે, તે ખરેખર ઝુલમ કરનારાઓમાંથી છે [અને તેને સખત સજા મળવી જોઈએ]!" [એક ટોળીએ] કહ્યું: "અમે એક નવજવાનને [બુતોના વિરોધમાં] વાત કરતાં સાંભળ્યો હતો, જેને ઇબ્રાહીમ કહે છે. તે આઝરનો દીકરો છે." તેને નમરૂદ પાસે લાવવામાં આવ્યો. નમરૂદે આઝરને કહ્યું: "તેં આ દીકરાને મારાથી છુપાવીને મારી સાથે ખિયાનત કરી છે." આઝરે કહ્યું: "ઓ બાદશાહ, આ છુપાવવાનું કામ તેની માતાની તરફથી થયું છે," અને કહ્યું કે તે પોતે આ કામ માટે દલીલ રજૂ કરશે. તેથી નમરૂદે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ની માતાને બોલાવી અને તેને કહ્યું: "તને શા કારણે આ દીકરાને મારાથી છુપાવવા પ્રેર્યો, જ્યાં સુધી તેણે અમારા ખુદાઓ સાથે આવું કર્યું?" ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ની માતાએ જવાબ આપ્યો: "ઓ બાદશાહ, મારું આ કામ તમારી પ્રજા ખાતર હતું." નમરૂદે કહ્યું: "તે કેવી રીતે?" ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ની માતાએ જવાબ આપ્યો: "મેં જોયું કે તું તારી પ્રજાના દીકરાઓને મારી નાખે છે અને આ કામથી તેમનો વંશ ખતમ થઈ રહ્યો હતો. મેં પોતાની જાતને કહ્યું કે જો આ દીકરો તે જ હોય જેને બાદશાહ શોધી રહ્યો છે, તો હું તેને સોંપી દઈશ જેથી તે તેને મારી નાખે અને લોકોના બાળકોને મારવાનું બંધ કરે, અને જો તે દીકરો તે ન હોય તો અમારો દીકરો અમારી પાસે રહી જશે. હું આ કામમાં સફળ થઈ છું. તું જે ઈચ્છે તે તેની સાથે કર અને બીજા લોકોના બાળકોથી હાથ ઉઠાવી લે." બાદશાહે તેની વાત યોગ્ય ગણી. પછી ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને કહ્યું: مَن فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا [કોણે અમારા ખુદાઓ સાથે આવું કર્યું?]. ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: فَاسْأَلُوهُمْ إِن کَانُوا یَنطِقُونَ [જો તેઓ બોલી શકતા હોય તો તેમને પૂછો]. ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: "અલ્લાહની કસમ, તેમના મોટા બુતે આ કામ કર્યું ન હતું, પરંતુ ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ પણ જૂઠું કહ્યું ન હતું." કેટલાકે ઇમામને પૂછ્યું: "તે કેવી રીતે?" ઇમામે જવાબ આપ્યો: "ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ ફક્ત એટલું જ કહ્યું કે જો તેમનો આ મોટો બુત બોલે, તો તેણે આ કામ કર્યું છે, અને જો તે ન બોલે તો તેણે કંઈ કર્યું નથી." નમરૂદે પોતાની કૌમ સાથે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)નું શું કરવું તે વિષે મશવેરો કર્યો. તેઓએ કહ્યું: حَرِّقُوهُ وَ انصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فَاعِلِینَ [તેને બાળી નાખો અને તમારા ખુદાઓની મદદ કરો, જો તમે કંઈ કરવા માંગતા હો]. ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: "ઇબ્રાહીમનો ફિરઔન અને તેના સાથીઓ સમજદાર ન હતા; કારણ કે તેઓએ નમરૂદને કહ્યું: حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فاعِلِینَ. પરંતુ મૂસા (અલયહિસ્સલામ)નો ફિરઔન અને તેના સાથીઓ સમજદાર હતા; કારણ કે જ્યારે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ના ફિરઔને પોતાના સાથીઓ સાથે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)નું શું કરવું તે વિષે મશવેરો કર્યો, તેઓએ કહ્યું: 'તેને અને તેના ભાઈને રોકી રાખો અને શહેરોમાં ભેગા કરનારા મોકલો * જેથી તેઓ દરેક કુશળ જાદુગરને તારી પાસે લાવે.' (શુઅરા/36-37)." તેઓએ ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને કૈદ કરી લીધા અને લાકડાં ભેગા કરવામાં લાગી ગયા, ત્યાં સુધી કે તે દિવસ આવ્યો જ્યારે નમરૂદે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને આગમાં નાખ્યા. નમરૂદ અને તેનું લશ્કર બહાર આવ્યાં. તેઓએ નમરૂદ માટે એક બાંધકામ બનાવ્યું હતું જેથી નમરૂદ ત્યાંથી ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને જોઈ શકે કે તેમને આગ કેવી રીતે લગાડે છે. ઇબ્લીસ આવ્યો અને તેમના માટે એક મંજનીક (ગોફણ યંત્ર) બનાવ્યું, કારણ કે કોઈને પણ આગની નજીક જવાની ક્ષમતા ન હતી, અને જો પક્ષી હવામાં પસાર થતું તો આગમાં બળી જતું. તેઓએ ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને મંજનીકમાં મૂક્યા. તેમના પિતા આવ્યા અને તેમને એક તમાચો માર્યો અને કહ્યું: "તારા અકીદાથી પાછો ફર." અલ્લાહના ફરિશ્તાઓ દુન્યાના આસમાન પર ઉતર્યા અને તમામ મખલૂકે પરવરદિગાર પાસે વિનંતી કરી કે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને બચાવે. ઝમીને અરજ કરી: "પરવરદિગાર, મારા પર ફક્ત તે જ છે જે તારી ઇબાદત કરે છે, અને તે બળી જશે." ફરિશ્તાઓએ અરજ કરી: "પરવરદિગાર, તારો દોસ્ત ઇબ્રાહીમ બળી જશે." અલ્લાહ અઝ્ઝ વ જલ્લે ફરમાવ્યું: "જો તે પોતે મને પોકારે, તો તેના માટે એ કાફી છે." જિબ્રઈલે અરજ કરી: "પરવરદિગાર, ઝમીન પર ફક્ત તારો દોસ્ત ઇબ્રાહીમ જ છે જે તારી ઇબાદત કરે છે, અને તેં તેના દુશ્મનને તેના પર ગાલિબ કરી દીધો છે જેથી તે તેને આગમાં બાળી નાખે." અલ્લાહે ફરમાવ્યું: "ચૂપ રહે. આ વાત ફક્ત તારા જેવો બંદો જ કહે છે જે નાબૂદીથી ડરે છે. તે મારો બંદો છે અને જ્યારે હું ચાહું ત્યારે તેને છોડાવીશ, અને જો તે મને પોકારે, તો હું તેને જવાબ આપીશ." ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ સૂરએ ઇખ્લાસ સાથે પોતાના પરવરદિગારને પોકાર્યા: "ઓ અલ્લાહ, ઓ એક, ઓ યગાના, ઓ સમદ [અટલ, બુલંદ મરતબાવાળા], ઓ તે જેણે કોઈને જન્મ આપ્યો નથી અને જેનો જન્મ થયો નથી અને કોઈ તેની બરાબરી કરનાર નથી, તારી રહમતથી મને આ આગથી બચાવ." જિબ્રઈલ હવામાં તેમને મળ્યા જ્યારે તેઓ મંજનીકમાં હતા અને ફરમાવ્યું: "ઓ ઇબ્રાહીમ, શું તમને મારી પાસેથી કોઈ હાજત છે?" ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)એ જવાબ આપ્યો: "તારી પાસેથી નહીં, પરંતુ જહાનવાળાઓના પરવરદિગાર પાસેથી હા." જિબ્રઈલે તેમને એક વીંટી આપી જેના પર આમ લખ્યું હતું: "એક અલ્લાહ સિવાય કોઈ ખુદા નથી. મુહમ્મદ (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ), અલ્લાહના રસૂલ છે. મેં તેમના પર ટેકો લીધો છે અને મારું કામ તેમને સોંપ્યું છે અને મારા બધા મામલા તેમને તફવીઝ કર્યા છે." આ રીતે અલ્લાહે આગને વહી કરી કે ઠંડી થઈ જા. ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ના દાંત ઠંડીથી થથરવા લાગ્યા ત્યાં સુધી કે અલ્લાહે ફરમાવ્યું: અને ઇબ્રાહીમ પર સલામતી થા! જિબ્રઈલ ઉતરી આવ્યા અને તેમની સાથે બેઠા અને આગની અંદર તેમની સાથે વાત કરી. નમરૂદે તેમને જોયા અને કહ્યું: "જે કોઈ ખુદા પસંદ કરવા માંગે તેણે ઇબ્રાહીમના ખુદા જેવો ખુદા પસંદ કરવો જોઈએ." નમરૂદના સાથીઓમાંથી એક મોટા માણસે કહ્યું: "મેં તિલસ્મમાં જોયું હતું કે આગ તેને બાળશે નહીં." આગનો એક તીર તે માણસ તરફ ફેંકાયો અને તેને બાળી નાખ્યો. નમરૂદે ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ને જોયા કે તેઓ એક લીલાછમ બાગમાં એક વૃદ્ધ પુરુષ સાથે બેઠા છે, અને તે વૃદ્ધ પુરુષ તેમની સાથે વાત કરી રહ્યો છે. નમરૂદે આઝરને કહ્યું: "ઓ આઝર, તારો દીકરો પોતાના પરવરદિગાર પાસે કેટલો પ્રતિષ્ઠિત છે." વઝગ (ગિરોળી) ઇબ્રાહીમ (અલયહિસ્સલામ)ની આગમાં ફૂંક મારતી હતી અને દેડકો પાણી લાવતો હતો જેથી તેનાથી આગ ઓલવે. વળી ફરમાવ્યું: જ્યારે અલ્લાહ તબારક વ તઆલાએ આગને કહ્યું: ઠંડી અને સલામત થઈ જા! તો આગે ત્રણ દિવસ દુન્યામાં કામ કર્યું નહીં. "અને અમે તેમને અને લૂતને તે ધરતી (શામ) તરફ બચાવ્યા જેને અમે તમામ જહાનવાળાઓ માટે બરકતવાળી બનાવી છે!" (અંબિયા/71).