فِی قَوْلِهِ ... وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللهَ قَالَ هِیَ لُغَهًٌْ سُرْیَانِیَّهًٌْ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ. وَ کَانَ سَبَبُ هَلَاکِ قَارُونَ أَنَّهُ لَمَّا أَخْرَجَ مُوسَی (علیه السلام) بَنِی إِسْرَائِیلَ مِنْ مِصْرَ وَ أَنْزَلَهُمُ الْبَادِیَهًَْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَی وَ انْفَجَرَ لَهُمْ مِنَ الْحَجَرِ اثْنَتَا عَشْرَهًَْ عَیْناً بَطِرُوا وَ قَالُوا لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ لَهُمْ مُوسَی (علیه السلام) أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ فَقَالُوا کَمَا حَکَی اللَّهُ إِنَّ فِیها قَوْماً جَبَّارِینَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّی یَخْرُجُوا مِنْها ثُمَّ قَالُوا لِمُوسَی (علیه السلام) فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ فَفَرَضَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ دُخُولَهَا وَ حَرَّمَهَا عَلَیْهِمْ أَرْبَعِینَ سَنَةً یَتِیهُونَ فِی الْأَرْضِ فَکَانُوا یَقُومُونَ مِنْ أَوَّلِ اللَّیْلِ وَ یَأْخُذُونَ فِی قِرَاءَهًِْ التَّوْرَاهًِْ وَ الدُّعَاءِ وَ الْبُکَاءِ وَ کَانَ قَارُونُ مِنْهُمْ وَ کَانَ یَقْرَأُ التَّوْرَاهًَْ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهِمْ أَحْسَنُ صَوْتاً مِنْهُ وَ کَانَ یُسَمَّی الْمَنُونَ لِحُسْنِ قِرَاءَتِهِ وَ قَدْ کَانَ یَعْمَلُ الْکِیمِیَاءَ فَلَمَّا طَالَ الْأَمْرُ عَلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی التِّیهِ وَ التَّوْبَهًِْ وَ کَانَ قَارُونُ قَدِ امْتَنَعَ أَنْ یَدْخُلَ مَعَهُمْ فِی التَّوْبَهًِْ وَ کَانَ مُوسَی (علیه السلام) یُحِبُّهُ فَدَخَلَ إِلَیْهِ مُوسَی (علیه السلام) فَقَالَ لَهُ یَا قَارُونُ قَوْمُکَ فِی التَّوْبَهًِْ وَ أَنْتَ قَاعِدٌ هَاهُنَا ادْخُلْ مَعَهُمْ وَ إِلَّا نَزَلَ بِکَ الْعَذَابُ فَاسْتَهَانَ بِهِ وَ اسْتَهَزَأَ بِقَوْلِهِ فَخَرَجَ مُوسَی (علیه السلام) مِنْ عِنْدِهِ مُغْتَمّاً فَجَلَسَ فِی فَنَاءِ قَصْرِهِ وَ عَلَیْهِ جُبَّهًُْ شَعْرٍ وَ نَعْلَانِ مِنْ جِلْدِ حِمَارٍ شِرَاکُهُمَا مِنْ خُیُوطِ شَعْرٍ بِیَدِهِ الْعَصَا فَأَمَرَ قَارُونُ أَنْ یُصَبَّ عَلَیْهِ رَمَادٌ قَدْ خُلِطَ بِالْمَاءِ فَصُبَّ عَلَیْهِ فَغَضِبَ مُوسَی (علیه السلام) غَضَباً شَدِیداً وَ کَانَ فِی کَتِفِهِ شَعَرَاتٌ کَانَ إِذَا غَضِبَ خَرَجَتْ مِنْ ثِیَابِهِ وَ قَطَرَ مِنْهَا الدَّمُ فَقَالَ مُوسَی (علیه السلام) یَا رَبِّ إِنْ لَمْ تَغْضَبْ لِی فَلَسْتُ لَکَ بِنَبِیٍّ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ قَدْ أَمَرْتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تطعک{تُطِیعَکَ} فَمُرْهُمَا بِمَا شِئْتَ وَ قَدْ کَانَ قَارُونُ أَمَرَ أَنْ یُغْلَقَ بَابُ الْقَصْرِ فَأَقْبَلَ مُوسَی (علیه السلام) فَأَوْمَأَ إِلَی الْأَبْوَابِ فَانْفَرَجَتْ وَ دَخَلَ عَلَیْهِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ قَارُونُ عَلِمَ أَنَّهُ قَدْ أُوتِیَ بِالْعَذَابِ فَقَالَ یَا مُوسَی (علیه السلام) أَسْأَلُکَ بِالرَّحِمِ الَّتِی بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَقَالَ لَهُ مُوسَی (علیه السلام) یَا ابْنَ لَاوَی لَا تَرُدَّنِی مِنْ کَلَامِکَ یَا أَرْضُ خُذِیهِ فَدَخَلَ الْقَصْرُ بِمَا فِیهِ فِی الْأَرْضِ وَ دَخَلَ قَارُونُ فِی الْأَرْضِ إِلَی الرُّکْبَهًِْ فَبَکَی وَ حَلَّفَهُ بِالرَّحِمِ فَقَالَ لَهُ مُوسَی (علیه السلام) یَا ابْنَ لَاوَی لَا تَرُدَّنِی مِنْ کَلَامِکَ یَا أَرْضُ خُذِیهِ فَابْتَلَعَتْهُ بِقَصْرِهِ وَ خَزَائِنِهِ وَ هَذَا مَا قَالَ مُوسَی (علیه السلام) لِقَارُونَ یَوْمَ أَهْلَکَهُ اللَّه فَعَیَّرَهُ اللَّهُ بِمَا قَالَهُ لِقَارُونَ فَعَلِمَ مُوسَی أَنَّ اللَّهَ قَدْ عَیَّرَهُ بِذَلِکَ فَقَالَ یَا رَبِّ إِنَّ قَارُونَ دَعَانِی بِغَیْرِکَ وَ لَوْ دَعَانِی بِکَ لَأَجَبْتُهُ فَقَالَ اللَّهُ یَا ابْنِ لَاوَی لَا تَرُدَّنِی مِنْ کَلَامِکَ فَقَالَ مُوسَی (علیه السلام) یَا رَبِّ لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ ذَلِکَ لَکَ رِضًا لَأَجَبْتُهُ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَی یَا مُوسَی (علیه السلام) وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی وَ جُودِی وَ مَجْدِی وَ عُلُوِّ مَکَانِی لَوْ أَنَّ قَارُونَ کَمَا دَعَاکَ دَعَانِی لَأَجَبْتُهُ وَ لَکِنَّهُ لَمَّا دَعَاکَ وَکَلْتُهُ إِلَیْکَ یَا ابْنَ عِمْرَانَ لَا تَجْزَعْ مِنَ الْمَوْتِ فَإِنِّی کَتَبْتُ الْمَوْتَ عَلَی کُلِّ نَفْسٍ وَ قَدْ مَهَّدْتُ لَکَ مِهَاداً لَوْ قَدْ وَرَدْتَ عَلَیْهِ لَقَرَّتْ عَیْنَاکَ فَخَرَجَ مُوسَی (علیه السلام) إِلَی جَبَلِ طُورِ سَیْنَاءَ مَعَ وَصِیِّهِ فَصَعِدَ مُوسَی (علیه السلام) الْجَبَلَ فَنَظَرَ إِلَی رَجُلٍ قَدْ أَقْبَلَ وَ مَعَهُ مِکْتَلٌ وَ مِسْحَاهًٌْ فَقَالَ لَهُ مُوسَی (علیه السلام) مَا تُرِیدُ قَالَ إِنَّ رَجُلًا مِنْ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ قَدْ تُوُفِّیَ فَأَنَا أَحْفِرُ لَهُ قَبْراً فَقَالَ لَهُ مُوسَی (علیه السلام) أَ فَلَا أَعِینُکَ عَلَیْهِ قَالَ بَلَی قَالَ فَحَفَرَا الْقَبْرَ فَلَمَّا فَرَغَا أَرَادَ الرَّجُلُ أَنْ یَنْزِلَ إِلَی الْقَبْرِ فَقَالَ لَهُ مُوسَی (علیه السلام) مَا تُرِیدُ قَالَ أَدْخُلُ الْقَبْرَ فَأَنْظُرُ کَیْفَ مَضْجَعُهُ فَقَالَ مُوسَی (علیه السلام) أَنَا أَکْفِیکَ فَدَخَلَهُ مُوسَی (علیه السلام) فَاضْطَجَعَ فِیهِ فَقَبَضَ مَلَکُ الْمَوْتِ رُوحَهُ وَ انْضَمَّ عَلَیْهِ الْجَبَلَ.
علیبنابراهیم (رحمة الله علیه)- در آیه: وَ أَصْبَحَ الَّذینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللهَ، عبارت «وَیْکَأَنَّ» به زبان سریانی است، یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ، علت هلاکت قارون این بود که وقتی موسی (علیه السلام)، بنیاسرائیل را از مصر خارج کرد و به بیابان رسیدند، خداوند [برای غذای آنها] مرغ بریان و بلدرچین نازل کرد و از سنگ [برای آب آنها] دوازده چشمه جوشاند امّا آنها کفران کردند و گفتند: «ای موسی! هرگز حاضر نیستیم به یک نوع غذا اکتفاء کنیم! از خدای خود بخواه که از آنچه زمین میرویاند، از سبزیجات و خیار و سیر و عدس و پیازش، برای ما فراهم سازد.» موسی (علیه السلام) به آنها گفت: «آیا غذای پستتر را به جای غذای بهتر انتخاب میکنید؟! [اکنون که چنین است، بکوشید از این بیابان] در شهری فرود آیید زیرا هر چه خواستید، در آنجا برای شما هست.» ( بقره/۶۱ ) و آنها همانطور که قرآن بیان کرده است: گفتند: «ای موسی! در آن [سرزمین]، جمعیّتی [نیرومند و] ستمگرند و ما هرگز وارد آن نمیشویم تا آنها از آن خارج شوند. و به موسی (علیه السلام) گفتند: «تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید، ما همین جا نشستهایم» ( مائده/۲۴۲۲ ) لذا خداوند ورود به آنجا را به آنها واجب کرد لیکن تا چهل سال ورود به آنجا را به آنان حرام نمود و آنها در بیابان سرگردان بودند [آنها برای ابراز پشیمانی و اظهار ندامت] از ابتدای شب به عبادت برمیخاستند و شروع به خواندن تورات و دعا میکردند و گریه میکردند، قارون نیز جزء آنان بود و در میان آنها از همه خوشصداتر بود و همواره تورات قرائت میکرد و به علّت حسن قرائتش «منون» نامیده میشد و دستی نیز در علم کیمیا داشت. وقتی مدّت سرگردانی بنیاسرائیل در بیابان به درازا کشید و مدّتها بود که توبه میکردند، قارون از توبه خودداری کرد. و چون موسی (علیه السلام) از خویشاوندان او بود و به وی علاقه داشت و به نزد او رفت و به او فرمود: «ای قارون! قوم توبه میکنند و تو امتناع میکنی؟ اگر تو نیز همراه آنها توبه نکنی عذاب الهی بر تو نازل خواهد شد». امّا قارون به گفتهی موسی (علیه السلام) توجّهی نکرد و او را مسخره کرد موسی (علیه السلام) هم با ناراحتی از نزد او بیرون رفت و قارون در قصر خود نشست درحالیکه ردایی از خز و کفشهایی از پوست الاغ در بر داشت که بندهای آن کفش از جنس مو بودند و عصایی نیز به دست داشت، فرمان داد که قدری خاکستر که با آب مخلوط شده بر سر موسی (علیه السلام) بریزند، وقتی خدمتکاران چنین کردند موسی (علیه السلام) بسیار عصبانی شد و در کتف او موهایی بود که هر وقت عصبانی میشد آن موها از لباس او بیرونزده و از آن خون میچکید، موسی (علیه السلام) اظهار داشت: «پروردگارا! اگر به خاطر من غضبناک نشوی من پیامبر تو نیستم». در این وقت خداوند به او وحیکرد: «من به آسمانها و زمین فرمان دادم که از تو اطاعت کنند پس هرکار میخواهی با او بکن»، قارون بعد از انجام این عمل دستور بستنِ در قصر را داده بود. امّا موسی (علیه السلام) با اشارهای در را شکافت و وارد شد، وقتی قارون به او نگاه کرد متوجّه شد که موسی (علیه السلام) با خود عذاب را آورده است، لذا گفت: «ای موسی! (علیه السلام) از تو میخواهم که به خاطر رابطهی خانوادگیای که بین من و توست به من رحم کنی». امّا موسی (علیه السلام) به او گفت: «ای پسر لاوی! ساکت باش من کلام تو را نمیپذیرم». و آن وقت به زمین فرمان داد که او را فروببرد پس زمین قصر و همه متعلّقات آن را فروبرد و این بود مکالمهی موسی (علیه السلام) با قارون، وقتی که خدا او را کشت. خداوند به خاطر این نحوهی حرف زدن موسی (علیه السلام) با قارون، به او ایراد گرفت و موسی (علیه السلام) نیز فهمید که خداوند به این خاطر به او ایراد گرفته لذا گفت: «پروردگارا! قارون مرا به غیر نام تو قسم میداد و اگر از من به نام تو تقاضا میکرد حتماً او را اجابت میکردم»، خداوند فرمود: «ای پسر لاوی! ساکت باش من کلام تو را نمیپذیرم»! موسی (علیه السلام) گفت: «پروردگارا! اگر میدانستم رضای تو در نجات اوست حتماً درخواست او را اجابت میکردم»، آن وقت خدای تعالی فرمود: «به عزّت و جلالم سوگند اگر قارون همانطور که از تو درخواست نجات کرد از من تقاضا میکرد حتماً او را اجابت میکردم امّا چون از تو درخواست کرد امر او را به تو واگذارکردم ای پسر عمران (علیه السلام)! از مرگ شکایت نداشتهباش چون مرگ حکمی است که آن را بر همهی نفوس راندهام و برای آخرت تو جایگاهی آمادهکردهام که اگر به آنجا واردشوی باعث روشنی چشم توست». موسی (علیه السلام) همراه وصیّ خود به جانب طور سینا حرکت کرد و از کوه بالا رفت در این وقت چشم او به مردی افتاد که پیش میآمد و همراه خود بیل و کلنگ دارد، موسی (علیه السلام) گفت: «چه میخواهی» او گفت: «مردی از اولیای خدا میمیرد و من مسئول حفر قبر او هستم». موسی (علیه السلام) فرمود: «آیا میخواهی در حفر قبر به تو کمک کنم»؟ او گفت: «آری» پس موسی (علیه السلام) به او کمک کرد و قبری حفر کردند وقتی قبر کامل شد آن مرد اراده کرد که وارد قبر شود موسی (علیه السلام) گفت: «چه میکنی»؟ او گفت: «میخواهم ببینم اندازه و قالب آن مناسب است یا نه»؟ موسی (علیه السلام) گفت: «من این کار را میکنم پس وارد قبر شد و در آن دراز کشید در همان دم ملکالموت نازل شد و روح او را قبض فرمود و کوه قبر او را در خود مخفی کرد».
Ali ibn Ibrahim (may Allah have mercy on him): Regarding the verse: وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللهَ [And those who yearned for his place only the day before began to say: Ah! (know) that Allah], the expression "وَیْکَأَنَّ" is in the Syriac language, یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ [amplifies and straitens the means of subsistence for whom He pleases of His servants; had not Allah been gracious to us, He would most surely have abased us; ah! (know) that the ungrateful are never successful]. The cause of Qarun's destruction was this: when Musa (peace be upon him) brought the Children of Israel out of Egypt and they reached the wilderness, Allah sent down [for their food] roasted fowl and quail, and caused twelve springs to gush forth from the rock [for their water]. But they were ungrateful and said: "O Musa! We will never be content with one kind of food! Ask your Lord to bring forth for us from what the earth grows — of its greens, cucumbers, garlic, lentils, and onions." Musa (peace be upon him) said to them: "Would you exchange the better for the worse? [Now that this is so, endeavour to leave this wilderness and] descend into a city, for whatever you asked for is there for you." (Baqarah/61) And they, as the Qur'an has related, said: "O Musa! In that [land] there is a [powerful and] tyrannical people, and we will never enter it until they leave it." And they said to Musa (peace be upon him): "You and your Lord go and fight (them); we will sit right here." (Ma'idah/24, 22) So Allah made entering that land obligatory upon them, but forbade them from entering it for forty years, and they wandered lost in the wilderness. [To express their remorse and regret], they would rise at the beginning of the night to worship, and would begin reciting the Torah, supplicating and weeping. Qarun was also among them, and among them he had the finest voice of all, and he used to constantly recite the Torah, and because of the beauty of his recitation he was called "al-Manun." He also had a hand in the science of alchemy. When the duration of the wandering of the Children of Israel in the wilderness grew long, and they had been repenting for a long time, Qarun refused to repent. Since Musa (peace be upon him) was one of his relatives and was fond of him, he went to him and said: "O Qarun! The people are repenting and you refuse? If you do not repent along with them, the punishment of Allah will descend upon you." But Qarun paid no heed to Musa's (peace be upon him) words and mocked him. Musa (peace be upon him) left him in distress. Qarun sat in his palace wearing a robe of silk and shoes of donkey hide whose straps were made of hair, and he had a staff in his hand. He ordered that some ash mixed with water be poured over Musa's (peace be upon him) head. When the servants did so, Musa (peace be upon him) became very angry. On his shoulder there were some hairs which, whenever he became angry, would protrude from his clothing and blood would drip from them. Musa (peace be upon him) said: "My Lord! If You do not become angry on my behalf, then I am not Your prophet." At that moment Allah revealed to him: "I have commanded the heavens and the earth to obey you, so command them as you wish concerning him." After this incident, Qarun had ordered the door of the palace to be shut. But Musa (peace be upon him) split the door open with a gesture and entered. When Qarun looked at him, he realized that Musa (peace be upon him) had brought the punishment with him, so he said: "O Musa (peace be upon him)! I ask you, by the family tie that is between me and you, to have mercy on me." But Musa (peace be upon him) said to him: "O son of Lawi! Be silent — I will not accept your words." Then he commanded the earth to swallow him, and the earth swallowed the palace and all that belonged to it. This was Musa's (peace be upon him) conversation with Qarun on the day Allah destroyed him. Allah reproached Musa (peace be upon him) for the way he had spoken with Qarun, and Musa (peace be upon him) understood that Allah had reproached him for this, so he said: "My Lord! Qarun swore me by a name other than Yours; had he asked me in Your name, I would surely have answered him." Allah said: "O son of Lawi! Be silent — I will not accept your words!" Musa (peace be upon him) said: "My Lord! Had I known that Your pleasure lay in his deliverance, I would surely have answered his request." Then Allah the Exalted said: "By My might and majesty, had Qarun asked Me for deliverance as he asked you, I would surely have answered him; but since he asked you, I entrusted his affair to you. O son of Imran (peace be upon him)! Do not complain of death, for death is a decree I have imposed upon every soul, and for your Hereafter I have prepared a place such that, if you enter it, it will be the delight of your eyes." Musa (peace be upon him) set out with his successor toward Mount Sinai and climbed the mountain. At that moment his eye fell upon a man who was coming forward with a shovel and pickaxe. Musa (peace be upon him) said: "What do you want?" He said: "A man from among the friends of Allah is dying, and I am responsible for digging his grave." Musa (peace be upon him) said: "Would you like me to help you dig the grave?" He said: "Yes." So Musa (peace be upon him) helped him and they dug a grave. When the grave was complete, the man wished to enter the grave. Musa (peace be upon him) said: "What are you doing?" He said: "I want to see whether its size and shape are suitable or not." Musa (peace be upon him) said: "I will do this." So he entered the grave and lay down in it. At that very moment the Angel of Death descended and took his soul, and the mountain concealed his grave within itself.
અલી બિન ઇબ્રાહીમ (રહમતુલ્લાહિ અલયહિ)- આયત: وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللهَ [અને જેઓએ ગઈકાલે તેની જગ્યાની ઇચ્છા કરી હતી તેઓ કહેવા લાગ્યા: અરે! (જાણો કે) અલ્લાહ] વિષે, "وَیْکَأَنَّ" શબ્દ સુરિયાની ભાષામાં છે, یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ [પોતાના બંદાઓમાંથી જેને ઇચ્છે તેની રોજી વિસ્તારે છે અને સંકોચે છે; જો અલ્લાહે અમારા પર ઉપકાર ન કર્યો હોત તો ચોક્કસ અમને ધરતીમાં ધસાડી દેત; અરે! (જાણો કે) નાશુક્રી કરનારાઓ કદી સફળ થતા નથી]. કારૂનની હલાકતનું કારણ આ હતું કે જ્યારે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ બની ઇસ્રાઈલને મિસ્રમાંથી બહાર કાઢ્યા અને તેઓ રણમાં પહોંચ્યા, ત્યારે અલ્લાહે [તેમના ખોરાક માટે] ભુંજેલા પક્ષી અને બલદરચીન (તેતર) ઉતાર્યા અને [તેમના પાણી માટે] પથ્થરમાંથી બાર ઝરણાં ફૂટાવ્યાં, પરંતુ તેમણે નાશુક્રી કરી અને કહ્યું: "હે મૂસા! અમે એક જ પ્રકારના ખોરાક પર સંતોષ માનવા તૈયાર નથી! તમારા ખુદાને કહો કે ધરતી જે ઉગાડે છે તેમાંથી — શાકભાજી, કાકડી, લસણ, દાળ અને ડુંગળી — અમારા માટે ઉપલબ્ધ કરે." મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ તેમને કહ્યું: "શું તમે વધુ સારા ખોરાકના બદલે હલકો ખોરાક પસંદ કરો છો?! [હવે જ્યારે એવું છે તો પ્રયત્ન કરો કે આ રણમાંથી નીકળીને] કોઈ શહેરમાં ઉતરો, કારણ કે તમે જે માંગ્યું તે બધું ત્યાં તમારા માટે છે." (બકરહ/૬૧) અને તેઓએ, જેમ કુરઆને બયાન કર્યું છે, કહ્યું: "હે મૂસા! તે [ધરતી]માં એક [શક્તિશાળી અને] જુલમી કોમ છે અને અમે તેમાં ક્યારેય પ્રવેશીશું નહીં જ્યાં સુધી તેઓ તેમાંથી બહાર ન નીકળે. અને તેઓએ મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ને કહ્યું: "તમે અને તમારા પ્રભુ જાઓ અને (તેમની સાથે) લડો, અમે અહીં જ બેઠા છીએ" (માઇદહ/૨૪, ૨૨). તેથી અલ્લાહે તેમના પર ત્યાં પ્રવેશવાનું વાજિબ કર્યું પરંતુ ચાળીસ વર્ષ સુધી તેમના પર ત્યાં પ્રવેશવાનું હરામ કરી દીધું અને તેઓ રણમાં ભટકતા રહ્યા. [તેઓ પસ્તાવો અને શરમિંદગી વ્યક્ત કરવા માટે] રાતની શરૂઆતથી ઇબાદત માટે ઊભા થતા અને તૌરાત વાંચવાનું, દુઆ કરવાનું અને રડવાનું શરૂ કરતા. કારૂન પણ તેમનામાંનો હતો અને તેમનામાં સૌથી સુંદર અવાજવાળો હતો અને હંમેશા તૌરાત વાંચતો હતો અને પોતાની સુંદર કિરાઅતના કારણે તેને "મનૂન" કહેવામાં આવતું હતું અને કીમિયાના ઇલ્મમાં પણ તેનો હાથ હતો. જ્યારે બની ઇસ્રાઈલની રણમાં ભટકવાની મુદત લાંબી થઈ ગઈ અને ઘણો સમય તેઓ તૌબા કરતા રહ્યા, ત્યારે કારૂને તૌબાથી ઇનકાર કર્યો. અને કારણ કે મૂસા (અલયહિસ્સલામ) તેમના સગાઓમાંથી હતા અને તેમને પસંદ કરતા હતા, તેઓ તેની પાસે ગયા અને તેને કહ્યું: "હે કારૂન! કોમ તૌબા કરે છે અને તું ઇનકાર કરે છે? જો તું પણ તેમની સાથે તૌબા નહીં કરે તો તારા પર ઇલાહી અઝાબ નાઝિલ થશે." પરંતુ કારૂને મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ની વાત પર ધ્યાન ન આપ્યું અને તેમની મશ્કરી કરી. મૂસા (અલયહિસ્સલામ) નારાજ થઈને તેની પાસેથી બહાર ગયા. કારૂન પોતાના મહેલમાં બેઠો હતો, તેણે ખઝનું વસ્ત્ર અને ગધેડાના ચામડાના જૂતાં પહેર્યાં હતાં, જેનાં બંધ વાળના બનેલા હતા, અને હાથમાં લાકડી પણ હતી. તેણે હુકમ કર્યો કે થોડી રાખ પાણી સાથે મિશ્ર કરીને મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ના માથા પર રેડવામાં આવે. જ્યારે નોકરોએ એવું કર્યું, ત્યારે મૂસા (અલયહિસ્સલામ) ખૂબ ગુસ્સે થયા. તેમના ખભા પર કેટલાક વાળ હતા જે જ્યારે તેઓ ગુસ્સે થતા ત્યારે તેમના કપડામાંથી બહાર આવી જતા અને તેમાંથી લોહી ટપકતું. મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું: "પ્રભુ! જો તું મારા માટે ગુસ્સે ન થાય તો હું તારો પયગંબર નથી." તે વખતે અલ્લાહે તેમને વહી કરી: "મેં આકાશો અને ધરતીને હુકમ કર્યો છે કે તારી આજ્ઞા માને, તો તું જે ઇચ્છે તે તેની સાથે કર." આ કૃત્ય પછી કારૂને મહેલનો દરવાજો બંધ કરવાનો હુકમ આપ્યો હતો. પરંતુ મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ એક ઇશારાથી દરવાજો ખોલી નાખ્યો અને અંદર દાખલ થયા. જ્યારે કારૂને તેમની તરફ જોયું, તેને સમજાયું કે મૂસા (અલયહિસ્સલામ) અઝાબ લઈને આવ્યા છે, તેથી તેણે કહ્યું: "હે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)! હું તમારી પાસે માંગું છું કે મારી અને તમારી વચ્ચેના કૌટુંબિક સંબંધને કારણે મારા પર દયા કરો." પરંતુ મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ તેને કહ્યું: "હે લાવીના પુત્ર! ચૂપ રહે, હું તારી વાત સ્વીકારતો નથી." અને પછી ધરતીને હુકમ કર્યો કે તેને ગળી જાય, તેથી ધરતીએ મહેલ અને તેની બધી વસ્તુઓને ગળી લીધી. અને આ મૂસા (અલયહિસ્સલામ)નું કારૂન સાથેનું સંવાદ હતું, જ્યારે અલ્લાહે તેને હલાક કર્યો. અલ્લાહે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ના કારૂન સાથે આ પ્રકારે વાત કરવા બદલ તેમના પર ઠપકો કર્યો અને મૂસા (અલયહિસ્સલામ)ને પણ સમજાયું કે અલ્લાહે આ કારણે તેમના પર ઠપકો કર્યો છે, તેથી તેમણે કહ્યું: "પ્રભુ! કારૂને મને તારા સિવાયના નામથી કસમ આપી, અને જો તેણે તારા નામથી માંગ્યું હોત તો હું ખચીત તેની વિનંતી કબૂલ કરત." અલ્લાહે ફરમાવ્યું: "હે લાવીના પુત્ર! ચૂપ રહે, હું તારી વાત સ્વીકારતો નથી!" મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું: "પ્રભુ! જો હું જાણતો હોત કે તારી રઝા તેની નજાતમાં છે તો ખચીત તેની વિનંતી કબૂલ કરત." તે વખતે અલ્લાહ તઆલાએ ફરમાવ્યું: "મારી ઇઝ્ઝત અને જલાલની કસમ, જો કારૂને જે રીતે તારી પાસે નજાત માંગી હતી તે રીતે મારી પાસે માંગી હોત તો ખચીત તેની વિનંતી કબૂલ કરત, પરંતુ કારણ કે તેણે તારી પાસે માંગ્યું તેથી મેં તેનો મામલો તારા સોંપી દીધો. હે ઇમરાનના પુત્ર (અલયહિસ્સલામ)! મૌતથી ફરિયાદ ન કર, કારણ કે મૌત એક એવો હુકમ છે જે મેં દરેક નફ્સ પર જારી કર્યો છે, અને તારી આખિરત માટે મેં એવી જગ્યા તૈયાર કરી છે કે જો તું ત્યાં દાખલ થશો તો તે તમારી આંખોની ઠંડક બનશે." મૂસા (અલયહિસ્સલામ) પોતાના વસી સાથે તૂરે સીના તરફ રવાના થયા અને પર્વત પર ચડ્યા. તે વખતે તેમની નજર એક વ્યક્તિ પર પડી જે આગળ આવી રહ્યો હતો અને તેની સાથે પાવડો અને કોદાળી હતી. મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું: "શું ઇચ્છે છે?" તેણે કહ્યું: "અલ્લાહના અવલિયામાંનો એક વ્યક્તિ મરી રહ્યો છે અને હું તેની કબર ખોદવા માટે જવાબદાર છું." મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: "શું તું ઇચ્છે છે કે હું કબર ખોદવામાં તને મદદ કરું?" તેણે કહ્યું: "હા." તો મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ તેને મદદ કરી અને એક કબર ખોદી. જ્યારે કબર પૂરી થઈ ત્યારે તે વ્યક્તિએ કબરમાં ઉતરવાનો ઇરાદો કર્યો. મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું: "શું કરે છે?" તેણે કહ્યું: "હું જોવા માંગું છું કે તેની માપ અને ઘાટ યોગ્ય છે કે નહીં?" મૂસા (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું: "હું આ કામ કરું છું." તો કબરમાં દાખલ થયા અને તેમાં લંબાયા. તે જ ક્ષણે મલકુલ મૌત નાઝિલ થયા અને તેમની રૂહ કબ્ઝ કરી અને પર્વતે તેમની કબરને પોતાની અંદર છુપાવી લીધી.