عَن أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (علیه السلام) قَالَ قُلْتُ لَهُ کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ. فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ قَالَ هَذَا کَانَ بِمَا کَذَّبُوا بِهِ صَالِحاً وَ مَا أَهْلَکَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ قَوْماً قَطُّ حَتَّی یَبْعَثَ إِلَیْهِمْ قَبْلَ ذَلِکَ الرُّسُلَ فَیَحْتَجُّوا عَلَیْهِمْ فَبَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِمْ صَالِحاً (علیه السلام) فَدَعَاهُمْ إِلَی اللَّهِ فَلَمْ یُجِیبُوا وَ عَتَوْا عَلَیْهِ وَ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی تُخْرِجَ لَنَا مِنْ هَذِهِ الصَّخْرَهًِْ نَاقَهًًْ عُشَرَاءَ وَ کَانَتِ الصَّخْرَهًُْ یُعَظِّمُونَهَا وَ یَعْبُدُونَهَا وَ یُذَبِّحُونَ عِنْدَهَا فِی رَأْسِ کُلِّ سَنَهًٍْ وَ یَجْتَمِعُونَ عِنْدَهَا فَقَالُوا لَهُ إِنْ کُنْتَ کَمَا تَزْعُمُ نَبِیّاً (علیه السلام) رَسُولًا فَادْعُ لَنَا إِلَهَکَ حَتَّی تُخْرَجَ لَنَا مِنْ هَذِهِ الصَّخْرَهًِْ الصَّمَّاءِ نَاقَهًٌْ عُشَرَاءُ فَأَخْرَجَهَا اللَّهُ کَمَا طَلَبُوا مِنْهُ ثُمَّ أَوْحَی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِلَیْهِ أَنْ یَا صَالِحُ (علیه السلام) قُلْ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ جَعَلَ لِهَذِهِ النَّاقَهًِْ (مِنَ الْمَاءِ) شِرْبَ یَوْمٍ وَ لَکُمْ شِرْبَ یَوْمٍ وَ کَانَتِ النَّاقَهًُْ إِذَا کَانَ یَوْمُ شِرْبِهَا شَرِبَتِ الْمَاءَ ذَلِکَ الْیَوْمَ فَیَحْلُبُونَهَا فَلَا یَبْقَی صَغِیرٌ وَ لَا کَبِیرٌ إِلَّا شَرِبَ مِنْ لَبَنِهَا یَوْمَهُمْ ذَلِکَ فَإِذَا کَانَ اللَّیْلُ وَ أَصْبَحُوا غَدَوْا إِلَی مَائِهِمْ فَشَرِبُوا مِنْهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ وَ لَمْ تَشْرَبِ النَّاقَهًُْ ذَلِکَ الْیَوْمَ فَمَکَثُوا بِذَلِکَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ إِنَّهُمْ عَتَوْا عَلَی اللَّهِ وَ مَشَی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ وَ قَالُوا اعْقِرُوا هَذِهِ النَّاقَهًَْ وَ اسْتَرِیحُوا مِنْهَا لَا نَرْضَی أَنْ یَکُونَ لَنَا شِرْبُ یَوْمٍ وَ لَهَا شِرْبُ یَوْمٍ ثُمَّ قَالُوا مَنِ الَّذِی یَلِی قَتْلَهَا وَ نَجْعَلَ لَهُ جُعْلًا مَا أَحَبَّ فَجَاءَهُمْ رَجُلٌ أَحْمَرُ أَشْقَرُ أَزْرَقُ وَلَدُ زِنًی لَا یُعْرَفُ لَهُ أَبٌ یُقَالُ لَهُ قُدَارٌ شَقِیٌّ مِنَ الْأَشْقِیَاءِ مَشْئُومٌ عَلَیْهِمْ فَجَعَلُوا لَهُ جُعْلًا فَلَمَّا تَوَجَّهَتِ النَّاقَهًُْ إِلَی الْمَاءِ الَّذِی کَانَتْ تَرِدُهُ تَرَکَهَا حَتَّی شَرِبَتِ الْمَاءَ وَ أَقْبَلَتْ رَاجِعَهًًْ فَقَعَدَ لَهَا فِی طَرِیقِهَا فَضَرَبَهَا بِالسَّیْفِ ضَرْبَهًًْ فَلَمْ تَعْمَلْ شَیْئاً فَضَرَبَهَا ضَرْبَهًًْ أُخْرَی فَقَتَلَهَا وَ خَرَّتْ إِلَی الْأَرْضِ عَلَی جَنْبِهَا وَ هَرَبَ فَصِیلُهَا حَتَّی صَعِدَ إِلَی الْجَبَلِ فَرَغَی ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِلَی السَّمَاءِ وَ أَقْبَلَ قَوْمُ صَالِحٍ (علیه السلام) فَلَمْ یَبْقَ أَحَدٌ مِنْهُمْ إِلَّا شَرِکَهُ فِی ضَرْبَتِهِ وَ اقْتَسَمُوا لَحْمَهَا فِیمَا بَیْنَهُمْ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ صَغِیرٌ وَ لَا کَبِیرٌ إِلَّا أَکَلَ مِنْهَا فَلَمَّا رَأَی ذَلِکَ صَالِحٌ (علیه السلام) أَقْبَلَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ یَا قَوْمِ مَا دَعَاکُمْ إِلَی مَا صَنَعْتُمْ أَ عَصَیْتُمْ رَبَّکُمْ فَأَوْحَی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی إِلَی صَالِحٍ (علیه السلام) أَنَّ قَوْمَکَ قَدْ طَغَوْا وَ بَغَوْا وَ قَتَلُوا نَاقَهًًْ بَعَثْتُهَا إِلَیْهِمْ حُجَّهًًْ عَلَیْهِمْ وَ لَمْ یَکُنْ عَلَیْهِمْ فِیهَا ضَرَرٌ وَ کَانَ لَهُمْ مِنْهَا أَعْظَمُ الْمَنْفَعَهًِْ فَقُلْ لَهُمْ إِنِّی مُرْسِلٌ عَلَیْکُمْ عَذَابِی إِلَی ثَلَاثَهًِْ أَیَّامٍ فَإِنْ هُمْ تَابُوا وَ رَجَعُوا قَبِلْتُ تَوْبَتَهُمْ وَ صَدَدْتُ عَنْهُمْ وَ إِنْ هُمْ لَمْ یَتُوبُوا وَ لَمْ یَرْجِعُوا بَعَثْتُ عَلَیْهِمْ عَذَابِی فِی الْیَوْمِ الثَّالِثِ فَأَتَاهُمْ صَالِحٌ (علیه السلام) فَقَالَ لَهُمْ یَا قَوْمِ إِنِّی رَسُولُ رَبِّکُمْ إِلَیْکُمْ وَ هُوَ یَقُولُ لَکُمْ إِنْ أَنْتُمْ تُبْتُمْ وَ رَجَعْتُمْ وَ اسْتَغْفَرْتُمْ غَفَرْتُ لَکُمْ وَ تُبْتُ عَلَیْکُمْ فَلَمَّا قَالَ لَهُمْ ذَلِکَ کَانُوا أَعْتَی مَا کَانُوا وَ أَخْبَثَ وَ قَالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ (الصَّادِقِینَ) قَالَ یَا قَوْمِ إِنَّکُمْ تُصْبِحُونَ غَداً وَ وُجُوهُکُمْ مُصْفَرَّهًٌْ وَ الْیَوْمَ الثَّانِیَ وُجُوهُکُمْ مُحْمَرَّهًٌْ وَ الْیَوْمَ الثَّالِثَ وُجُوهُکُمْ مُسْوَدَّهًٌْ فَلَمَّا أَنْ کَانَ أَوَّلُ یَوْمٍ أَصْبَحُوا وَ وُجُوهُهُمْ مُصْفَرَّهًٌْ فَمَشَی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ وَ قَالُوا قَدْ جَاءَکُمْ مَا قَالَ لَکُمْ صَالِحٌ (علیه السلام) فَقَالَ الْعُتَاهًُْ مِنْهُمْ لَا نَسْمَعُ قَوْلَ صَالِحٍ (علیه السلام) وَ لَا نَقْبَلُ قَوْلَهُ وَ إِنْ کَانَ عَظِیماً فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الثَّانِی أَصْبَحَتْ وُجُوهُهُمْ مُحْمَرَّهًًْ فَمَشَی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ فَقَالُوا یَا قَوْمِ قَدْ جَاءَکُمْ مَا قَالَ لَکُمْ صَالِحٌ (علیه السلام) فَقَالَ الْعُتَاهًُْ مِنْهُمْ لَوْ أُهْلِکْنَا جَمِیعاً مَا سَمِعْنَا قَوْلَ صَالِحٍ (علیه السلام) وَ لَا تَرَکْنَا آلِهَتَنَا الَّتِی کَانَ آبَاؤُنَا یَعْبُدُونَهَا وَ لَمْ یَتُوبُوا وَ لَمْ یَرْجِعُوا فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الثَّالِثُ أَصْبَحُوا وَ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّهًٌْ فَمَشَی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ وَ قَالُوا یَا قَوْمِ أَتَاکُمْ مَا قَالَ لَکُمْ صَالِحٌ (علیه السلام) فَقَالَ الْعُتَاهًُْ مِنْهُمْ قَدْ أَتَانَا مَا قَالَ لَنَا صَالِحٌ فَلَمَّا کَانَ نِصْفُ اللَّیْلِ أَتَاهُمْ جَبْرَئِیلُ فَصَرَخَ بِهِمْ صَرْخَهًًْ خَرَقَتْ تِلْکَ الصَّرْخَهًُْ أَسْمَاعَهُمْ وَ فَلَقَتْ قُلُوبَهُمْ وَ صَدَعَتْ أَکْبَادَهُمْ وَ قَدْ کَانُوا فِی تِلْکَ الثَّلَاثَهًِْ الْأَیَّامِ قَدْ تَحَنَّطُوا وَ تَکَفَّنُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الْعَذَابَ نَازِلٌ بِهِمْ فَمَاتُوا أَجْمَعُونَ فِی طَرْفَهًِْ عَیْنٍ صَغِیرُهُمْ وَ کَبِیرُهُمْ فَلَمْ یَبْقَ لَهُمْ نَاعِقَهًٌْ وَ لَا رَاغِیَهًٌْ وَ لَا شَیْءٌ إِلَّا أَهْلَکَهُ اللَّهُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیَارِهِمْ وَ مَضَاجِعِهِمْ مَوْتَی أَجْمَعِینَ ثُمَّ أَرْسَلَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مَعَ الصَّیْحَهًِْ النَّارَ مِنَ السَّمَاءِ فَأَحْرَقَتْهُمْ أَجْمَعِینَ وَ کَانَتْ هَذِهِ قِصَّتَهُم.
امام صادق (علیه السلام)- ابوبصیر گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: «کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ* فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ* أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ یعنی چه»؟ حضرت (علیه السلام) فرمود: «این همان داستان است که صالح (علیه السلام) را تکذیب کردند و خداوند عزّوجلّ هیچگاه مردمی را هلاک نکرد؛ مگر اینکه پیش از آن پیامبرانی برای آنها فرستاد و آن پیامبران بر آن قوم حجّت آوردند. و خداوند صالح (علیه السلام) را برای قوم ثمود فرستاد و صالح (علیه السلام) آنها را بهسوی خدا فراخواند و آنها پاسخش ندادند و بر او عصیان کردند و گفتند: «هرگز به تو ایمان نیاوریم مگر آنکه برای ما از این کوه شتری ده ماهه برآوری». آنها این کوه را پرستش میکردند و در سر هر سال برای آن قربانی میدادند و نزدیک آن گرد میآمدند. آنها به صالح (علیه السلام) گفتند: «اگر آنگونه که خود میپنداری رسول و پیامبری از خدای خود بخواه تا از این سنگ سخت برای ما شتری ده ماهه برآورد». و خداوند آنگونه که خواسته بودند این شتر را برای آنها برآورد. سپس خداوند به صالح (علیه السلام) وحی فرستاد که به آنها بگو: همانا خدا برای این مادّه شتر [از این آب] یک روز را حق الشّرب قرار داده و برای شما نیز یک روز را. هرگاه که شتر در نوبت خود به روز مقرّر، آب میآشامید شیر او را میدوشیدند و خرد و کلانی در میان آنها نمیماند مگر اینکه در روز خود از این شیر میآشامیدند و چون شب میشد و روز میکردند، چاشت بر سر آب خود میرفتند و در نوبت خودشان از آن مینوشیدند و آن روز آن مادّه شتر آب نمینوشید و تا آنگاه که خدا اراده کرده بود بر همین وضع ماندند. سپس آنها بر خداوند شوریدند و کنار یکدیگر گرد آمدند و گفتند: «این مادّه شتر را دنبال کنید و از آن آسودگی یابید. ما راضی نیستیم که حقّ آب، یک روز از ما باشد و یک روز از آن». سپس گفتند: «چه کسی عهدهدار کشتن آن میشود تا ما هرچه او میخواهد به او بدهیم». مردی سرخ مو و گلی مو و کبود چشم و زنازاده که پدری برای او شناخته نبود و قدّار نام داشت و نگونبختی بود از نگونبختان و برای ایشان شوم و نامیمون بود، نزد آنها آمد و برای او مزدی مقرّر کردند و چون آن مادّه شتر بهسوی آب رفت تا در نوبت خود از آن آب بنوشد. آن را رها کرد تا آبش را نوشید و خواست بازگردد که او بر سر راه آن در کمین شد و با شمشیر ضربتی زد ولی کارگر نیفتاد و ضربت دیگری به او نواخت و این شتر را کشت. شتر به پهلو به روی زمین افتاد و کرّهی آن گریخت تا بالای آن کوه رسید و سه بار بهسوی آسمان شیون کرد و قوم صالح (علیه السلام) بر سر آن شتر ریختند و کسی از ایشان نماند مگر آنکه در زدن ضربهای به او شراکت کرد. آنها گوشت شتر را میان خود تقسیم کردند و خرد و کلانی در میان آنها نماند مگر اینکه از آن گوشت خورد. صالح (علیه السلام) چون این وضع را دید بهسوی آنها آمد و گفت: «ای جماعت! چه چیز شما را به این کار واداشت؟ آیا خدایتان را عصیان کردید؟ پس از سوی خداوند تبارکوتعالی به او وحی رسید: ای صالح (علیه السلام)! همانا قوم تو طغیان کردند و ناقهای را کشتند که من چونان حجّتی، برای آنان فرستاده بودم که نه تنها بر ایشان زیانی نداشت که بیشترین سود را برای آنها داشت، پس به ایشان بگو: «من ظرف سه روز برایشان عذاب میفرستم، اگر توبه کردند و بازگشتند، توبه آنها را میپذیرم و عذاب را از آنها برمیگردانم و اگر توبه نکنند و باز نگردند در روز سوّم عذاب خود را بر آنها فرو میفرستم». صالح (علیه السلام) نزد ایشان آمد و گفت: «ای جماعت! من فرستادهی خدا بهسوی شما هستم، او به شما میگوید: اگر توبه کردید و بازگشتید و مغفرت طلبیدید من شما را میبخشم و توبهتان را میپذیرم». وقتی صالح (علیه السلام) این سخن را گفت، آنها بیشتر سرکشی و پلیدی در پیش گرفتند و گفتند: «ای صالح (علیه السلام)! اگر راست میگویی هرچه را میگویی و وعده میدهی به سر ما فرود بیاور». صالح (علیه السلام) به آنها گفت: «ای جماعت! شما صبح خواهید کرد درحالیکه چهرهای زرد خواهید داشت و در روز بعد، چهرهای سرخ و در روز دگر، چهرهای سیاه». روز نخست درحالی صبح کردند که چهرهای زرد داشتند و نزد یکدیگر میرفتند و میگفتند: «آنچه صالح (علیه السلام) گفت به سر شما آمد». سرکشان ایشان میگفتند: «سخن صالح (علیه السلام) را نخواهیم شنید و نخواهیم پذیرفت اگر چه بسی عظیم و مهم باشد». چون روز دوّم رسید درحالی صبح کردند که چهرههاشان سرخ بود. باز نزد یکدیگر میرفتند و میگفتند: «آنچه صالح (علیه السلام) گفت به سرتان آمد». و سرکشان ایشان گفتند: «اگر همهی ما را هم بکشد سخن صالح (علیه السلام) را گوش نخواهیم کرد و خدایان خود را کنار نخواهیم نهاد؛ خدایانی که پدران ما آنها را میپرستیدهاند و هرگز توبه نکردند و باز نگشتند». چون روز سوّم فرا رسید درحالی صبح کردند که چهرههایشان سیاه شده بود و باز نزد یکدیگر رفتند و گفتند: «ای قوم! آنچه صالح (علیه السلام) گفت به سر شما آمد». و سرکشان ایشان گفتند: «به سر ما آمد آنچه صالح (علیه السلام) گفت». پس وقتی شب به نیمه رسید جبرئیل (علیه السلام) بر آنها فرود آمد و بر آنها بانگی زد که از آن گوششان دریده گشت و دلشان شکافت و جگرشان پارهپاره شد. آنها در این سه روز حنوط کرده کفن پوشیده بودند و میدانستند که عذاب بر آنها فرستاده خواهد شد. همهیآنها از خرد و کلان در چشمبههمزدنی مردند و برای آنها جانداری از گوسفند و شتر و هیچ چیز دیگر نماند مگر آنکه خدا همه را از میان برد و همگی در خانهها و بسترهاشان به اجسادی تبیدل شدند و سپس خداوند به همراه آن بانگ آسمانی آتشی از آسمان فرو فرستاد تا اینکه همه را سوزاند و این داستان ایشان است».
Imam Sadiq (peace be upon him): Abu Basir said: I asked Imam Sadiq (peace be upon him): "What is the meaning of كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ * فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ * أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ [Thamud rejected the warners. They said: 'Are we to follow a single mortal from among us? Then indeed we would be in error and madness. Has the reminder been cast upon him alone from amongst us? Rather, he is a brazen liar']?" The Imam (peace be upon him) said: "This is the very story in which they denied Salih (peace be upon him). Allah the Mighty and Majestic never destroys a people until He has first sent messengers to them, and those messengers establish the proof against them. Allah sent Salih (peace be upon him) to the people of Thamud, and Salih (peace be upon him) called them to Allah, but they did not answer him and rebelled against him, and said: 'We will never believe in you unless you bring out for us from this rock a ten-months-pregnant she-camel.' They used to worship this rock, and at the head of every year they would offer sacrifices to it and gather around it. They said to Salih (peace be upon him): 'If you are, as you claim, a messenger and a prophet, ask your Allah to bring out for us from this hard rock a ten-months-pregnant she-camel.' So Allah brought out the she-camel for them as they had asked. Then Allah revealed to Salih (peace be upon him): 'Tell them: Indeed Allah has appointed for this she-camel one day [of drinking from this water] and for you another day.' Whenever the she-camel's day came, she would drink the water on that day, and they would milk her, and neither small nor great among them remained without drinking of her milk on that day of theirs. When night came and they awoke [the next morning], they would go in the forenoon to their water and drink from it on that day, and the she-camel would not drink that day. They stayed in this state as long as Allah willed. Then they rebelled against Allah and gathered with one another and said: 'Hamstring this she-camel and be rid of her. We are not content that the drinking-right be ours one day and hers another day.' Then they said: 'Who will undertake to kill her, and we will give him whatever he wishes as a reward?' A man came to them, red-haired, blond-haired, blue-eyed, born of adultery, whose father was unknown, named Qudar — a wretch among the wretches, unlucky and ill-omened for them. They fixed a reward for him. When the she-camel went toward the water to drink on her turn, he left her until she drank her water and turned back, then he lay in wait for her on her path and struck her with the sword once, but it did not have any effect. He struck her again and killed her. She fell on her side to the ground, and her young one fled until it climbed the mountain and cried out three times to the sky. The people of Salih (peace be upon him) rushed upon the she-camel, and not one of them remained without partaking in striking her. They divided her flesh among themselves, and not a small or great one among them remained without eating from it. When Salih (peace be upon him) saw this, he came to them and said: 'O my people! What led you to what you have done? Have you disobeyed your Lord?' Then Allah the Blessed and Exalted revealed to Salih (peace be upon him): 'Your people have transgressed and rebelled, and have killed a she-camel that I sent to them as a proof against them. It brought them no harm, rather it was the greatest benefit for them. So tell them: I shall send My chastisement upon them within three days. If they repent and turn back, I will accept their repentance and turn the chastisement away from them, but if they do not repent and do not turn back, I will send down My chastisement upon them on the third day.' Salih (peace be upon him) came to them and said: 'O my people! I am the messenger of your Lord to you, and He says to you: If you repent and turn back and seek forgiveness, I will forgive you and accept your repentance.' When Salih (peace be upon him) said this to them, they became even more rebellious and wicked, and said: 'O Salih (peace be upon him)! If you are truthful, then bring down upon our heads whatever you say and threaten us with.' Salih (peace be upon him) said to them: 'O my people! You will awake tomorrow with your faces yellow, and on the second day your faces will be red, and on the third day your faces will be black.' On the first day they awoke with their faces yellow, and they went to one another and said: 'What Salih (peace be upon him) said has come upon you.' But the arrogant among them said: 'We will not listen to the word of Salih (peace be upon him), nor will we accept his word, however great it may be.' When the second day came, they awoke with their faces red, and they went to one another and said: 'O my people! What Salih (peace be upon him) said has come upon you.' The arrogant among them said: 'Even if all of us are destroyed, we will not listen to the word of Salih (peace be upon him), nor will we abandon our gods whom our fathers worshipped,' and they did not repent and did not turn back. When the third day came, they awoke with their faces black, and again they went to one another and said: 'O people! What Salih (peace be upon him) said has come upon you.' The arrogant among them said: 'What Salih (peace be upon him) said to us has come upon us.' When the night reached its midpoint, Jibra'il (peace be upon him) came down upon them and let out such a cry that their ears were torn, their hearts split, and their livers rent to pieces. During those three days they had prepared their embalming and put on their shrouds, knowing that the chastisement would be sent down upon them. All of them, small and great, died in the blink of an eye, and no living creature — sheep, camel, or anything else — remained for them; Allah destroyed them all, and they all became corpses in their houses and beds. Then Allah, together with that heavenly cry, sent down upon them a fire from the sky that burnt them all. And this is their story."
ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ): અબૂ બસીર કહે છે: મેં ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)ને પૂછ્યું: "કَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ * فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِی ضَلالٍ وَ سُعُرٍ * أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذَّابٌ أَشِرٌ [ષમૂદે ચેતવણી આપનારાઓને જૂઠલાવ્યા. તેઓએ કહ્યું: 'શું આપણે આપણામાંના એક જ મનુષ્યનું અનુસરણ કરીએ? તો તો ખરેખર આપણે ગુમરાહી અને દીવાનગીમાં હોઈશું. શું આપણી વચ્ચેથી ફકત તેના પર જ ઝિક્ર (યાદ) નાઝિલ કરવામાં આવ્યો? ના, બલ્કે તે તો ધૃષ્ટ જૂઠાબોલો છે']નો શું અર્થ છે?" હઝરત (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: "આ તે જ કિસ્સો છે જેમાં તેઓએ સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)ને જૂઠલાવ્યા. અલ્લાહ અઝ્ઝ વ જલ્લએ ક્યારેય કોઈ કૌમને હલાક નથી કરી સિવાય કે તે પહેલા તેમના તરફ પયગંબરોને મોકલ્યા હોય અને તે પયગંબરોએ તે કૌમ પર હુજ્જત તમામ કરી હોય. અલ્લાહે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)ને કૌમે ષમૂદ તરફ મોકલ્યા અને સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ તેમને અલ્લાહ તરફ બોલાવ્યા, પરંતુ તેમણે તેમનો જવાબ ન આપ્યો અને તેમની સામે બળવો કર્યો, અને કહ્યું: 'અમે તમારા પર ક્યારેય ઈમાન નહીં લાવીએ સિવાય કે તમે અમારા માટે આ પર્વતમાંથી દસ મહિનાની ગર્ભવતી ઊંટણી બહાર કાઢો.' તેઓ આ પર્વતની ઇબાદત કરતા હતા અને દર વર્ષે તેના માટે કુરબાની આપતા હતા અને તેની પાસે ભેગા થતા હતા. તેઓએ સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)ને કહ્યું: 'જો તમે એવા છો જેવો પોતાને સમજો છો — રસૂલ અને પયગંબર — તો પોતાના ખુદા પાસેથી માંગો કે તે આ સખત પથ્થરમાંથી અમારા માટે એક દસ મહિનાની ગર્ભવતી ઊંટણી બહાર કાઢે.' અલ્લાહે તેમની માંગણી પ્રમાણે તે ઊંટણી બહાર કાઢી. પછી અલ્લાહે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ) પર વહી નાઝિલ કરી કે તેમને કહો: ખરેખર અલ્લાહે આ ઊંટણી માટે [આ પાણીમાંથી] એક દિવસ પાણી પીવાનો હક રાખ્યો છે અને તમારા માટે એક દિવસ. જ્યારે ઊંટણીની વારીનો દિવસ આવતો ત્યારે તે તે દિવસે પાણી પી લેતી અને લોકો તેને દોહી લેતા અને તેમનામાં નાનું કે મોટું કોઈ એવું ન રહેતું જે તે દિવસે તેના દૂધમાંથી ન પીતું. જ્યારે રાત આવતી અને સવાર થતી ત્યારે તેઓ પોતાના પાણી પર જતા અને પોતાની વારીમાં તેમાંથી પીતા અને તે દિવસે ઊંટણી પાણી પીતી ન હતી. અલ્લાહે ઈચ્છ્યું ત્યાં સુધી તેઓ આ સ્થિતિમાં રહ્યા. પછી તેઓએ અલ્લાહ સામે બળવો કર્યો અને એકબીજા પાસે ભેગા થયા અને કહ્યું: 'આ ઊંટણીને મારી નાખો અને તેનાથી છુટકારો મેળવો. અમે એથી રાજી નથી કે પાણીનો હક એક દિવસ અમારો હોય અને એક દિવસ તેનો.' પછી તેઓએ કહ્યું: 'કોણ છે જે તેને મારવાનું જવાબદારી લે, અમે તેને જે માંગશે તે આપીશું?' એક લાલ વાળવાળો, ગુલાબી વાળવાળો, ભૂરી આંખોવાળો, વ્યભિચારથી પેદા થયેલો માણસ, જેનો પિતા જાણીતો ન હતો, જેનું નામ કુદાર હતું, જે બદનસીબોમાંનો બદનસીબ હતો અને તેમના માટે અશુભ હતો, તેમની પાસે આવ્યો અને તેમણે તેના માટે મજદૂરી નક્કી કરી. જ્યારે તે ઊંટણી પોતાની વારીમાં પાણી પીવા માટે પાણી તરફ ગઈ, તેણે તેને છોડી દીધી ત્યાં સુધી કે તેણે પોતાનું પાણી પી લીધું અને પાછી ફરવા લાગી, ત્યારે તે તેના રસ્તા પર છુપાયો અને તલવારથી એક ઘા માર્યો પરંતુ કારગર ન થયો, અને બીજો ઘા માર્યો અને આ ઊંટણીને મારી નાખી. ઊંટણી પડખા પર જમીન પર પડી ગઈ અને તેનું બચ્ચું ભાગી ગયું ત્યાં સુધી કે તે પર્વતની ટોચ પર પહોંચ્યું અને ત્રણ વાર આકાશ તરફ ચીસ પાડી. કૌમે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ) તે ઊંટણી પર તૂટી પડ્યા, અને તેમનામાંનો કોઈ એવો ન રહ્યો જેણે તેને મારવામાં ઘા આપવામાં ભાગીદારી ન કરી હોય. તેઓએ ઊંટણીનું માંસ પોતાની વચ્ચે વહેંચી લીધું, અને તેમનામાં નાનું કે મોટું કોઈ એવું ન રહ્યું જેણે તે માંસ ન ખાધું હોય. જ્યારે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ આ સ્થિતિ જોઈ, તેઓ તેમની તરફ આવ્યા અને કહ્યું: 'ઓ કૌમ! તમને શું વસ્તુએ આ કામ પર મજબૂર કર્યા? શું તમે તમારા ખુદાનો અનાદર કર્યો?' પછી અલ્લાહ તબારક વ તઆલા તરફથી તેમને વહી પહોંચી: ઓ સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)! ખરેખર તમારી કૌમે વિદ્રોહ કર્યો અને એ ઊંટણીને મારી નાખી જેને મેં તેમના પર હુજ્જત તરીકે મોકલી હતી, જે તેમના પર કોઈ નુકસાન લાવતી ન હતી બલ્કે તેમના માટે સૌથી વધુ ફાયદો હતી; તો તેમને કહો: 'હું ત્રણ દિવસમાં તેમના પર અઝાબ મોકલીશ; જો તેઓ તૌબા કરે અને પાછા ફરે, તો હું તેમની તૌબા કબૂલ કરીશ અને અઝાબને તેમનાથી પાછો ફેરવીશ, અને જો તેઓ તૌબા ન કરે અને પાછા ન ફરે, તો ત્રીજા દિવસે હું મારો અઝાબ તેમના પર નાઝિલ કરીશ.' સાલિહ (અલયહિસ્સલામ) તેમની પાસે આવ્યા અને કહ્યું: 'ઓ કૌમ! હું તમારા તરફ અલ્લાહનો મોકલેલો છું, તે તમને કહે છે: જો તમે તૌબા કરો અને પાછા ફરો અને મગફિરત માંગો તો હું તમને માફ કરી દઈશ અને તમારી તૌબા કબૂલ કરીશ.' જ્યારે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ આ વાત કરી, ત્યારે તેઓએ વધુ સરકશી અને પલીદી અપનાવી અને કહ્યું: 'ઓ સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)! જો તમે સાચા છો તો જે કંઈ કહો છો અને વાયદો કરો છો તે અમારા માથે ઉતારો.' સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ તેમને કહ્યું: 'ઓ કૌમ! તમે સવાર કરશો એવી હાલતમાં કે તમારા ચહેરા પીળા હશે, અને બીજા દિવસે તમારા ચહેરા લાલ હશે, અને ત્રીજા દિવસે તમારા ચહેરા કાળા હશે.' પહેલા દિવસે તેઓ એવી હાલતમાં સવાર થયા કે તેમના ચહેરા પીળા હતા, અને એકબીજા પાસે જતા અને કહેતા: 'જે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું હતું તે તમારા માથે આવ્યું.' તેમનામાંના સરકશો કહેતા: 'અમે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)ની વાત નહીં સાંભળીએ અને નહીં કબૂલ કરીએ, ભલે તે ગમે તેટલી મોટી અને મહત્વની હોય.' જ્યારે બીજો દિવસ આવ્યો, તેઓ એવી હાલતમાં સવાર થયા કે તેમના ચહેરા લાલ હતા. ફરીથી એકબીજા પાસે જતા અને કહેતા: 'જે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું હતું તે તમારા માથે આવ્યું.' અને તેમનામાંના સરકશો કહેતા: 'જો અમારા બધાને પણ મારી નાખવામાં આવે તો પણ અમે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)ની વાત નહીં સાંભળીએ અને પોતાના ખુદાઓને છોડીશું નહીં; તે ખુદાઓ જેમની અમારા બાપ-દાદાઓ ઇબાદત કરતા હતા,' અને ક્યારેય તૌબા ન કરી અને પાછા ન ફર્યા. જ્યારે ત્રીજો દિવસ આવ્યો, તેઓ એવી હાલતમાં સવાર થયા કે તેમના ચહેરા કાળા થઈ ગયા હતા અને ફરીથી એકબીજા પાસે ગયા અને કહ્યું: 'ઓ કૌમ! જે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું હતું તે તમારા માથે આવ્યું.' અને તેમનામાંના સરકશો કહેતા: 'અમારા માથે તે આવ્યું જે સાલિહ (અલયહિસ્સલામ)એ કહ્યું હતું.' પછી જ્યારે રાત અડધી થઈ, જિબ્રઈલ (અલયહિસ્સલામ) તેમના પર ઉતર્યા અને તેમના પર એવી ચીસ પાડી કે જેનાથી તેમના કાન ફાટી ગયા અને તેમના દિલ ચીરાઈ ગયા અને તેમનું જિગર ટુકડે-ટુકડા થઈ ગયું. તેઓ આ ત્રણ દિવસમાં હનૂત કરી કફન પહેરી ચૂક્યા હતા અને જાણતા હતા કે અઝાબ તેમના પર મોકલવામાં આવશે. તેમના બધા — નાના અને મોટા — આંખના પલકારામાં મરી ગયા, અને તેમના માટે ઘેટાં, ઊંટ કે બીજી કોઈ પણ જીવંત વસ્તુ બાકી ન રહી સિવાય કે અલ્લાહે બધાને નષ્ટ કરી દીધા, અને બધા પોતાના ઘરોમાં અને પથારીઓમાં લાશો બની ગયા. પછી અલ્લાહે તે આકાશી ચીસ સાથે આકાશમાંથી એક આગ નાઝિલ કરી જેણે બધાને બાળી નાખ્યા. અને આ તેમની કિસ્સો છે."