الصّادق ( عَنْ أَبِیبَصِیرٍ عَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ (قَالَ: کَانَ سَبَبُ نُزُولِ سُورَهًِْ الْکَهْفِ أَنَّ قُرَیْشاً بَعَثُوا ثَلَاثَهًَْ نَفَرٍ إِلَی نَجْرَانَ النَّضْرَبْنَحَارِثِبْنِکَلَدَهًَْ وَ عُقْبَهًَْبْنَأَبِیمُعَیْطٍ وَ الْعَاصَبْنَوَائِلٍالسَّهْمِیَّ لِیَتَعَلَّمُوا مِنَ الْیَهُودِ وَ النَّصَارَی مَسَائِلَ یَسْأَلُونَهَا رَسُولَاللَّهِ (فَخَرَجُوا إِلَی نَجْرَانَ إِلَی عُلَمَاءِ الْیَهُودِ فَسَأَلُوهُمُ فَقَالُوا اسْأَلُوهُ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَکُمْ فِیهَا عَلَی مَا عِنْدَنَا فَهُوَ صَادِقٌ ثُمَّ سَلُوهُ عَنْ مَسْأَلَهًٍْ وَاحِدَهًٍْ فَإِنِ ادَّعَی عِلْمَهَا فَهُوَ کَاذِبٌ قَالُوا وَ مَا هَذِهِ الْمَسَائِلُ قَالُوا اسْأَلُوهُ عَنْ فِتْیَهًٍْ کَانُوا فِی الزَّمَنِ الْأَوَّلِ فَخَرَجُوا وَ غَابُوا وَ نَامُوا کَمْ بَقُوا فِی نَوْمِهِمْ حَتَّی انْتَبَهُوا وَ کَمْ کَانَ عَدَدُهُمْ وَ أَیُّ شَیْءٍ کَانَ مَعَهُمْ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ مَا کَانَ قِصَّتُهُمْ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ مُوسَی (حِینَ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ یَتَّبِعَ الْعَالِمَ وَ یَتَعَلَّمَ مِنْهُ مَنْ هُوَ وَ کَیْفَ تَبِعَهُ وَ مَا کَانَ قِصَّتُهُ مَعَهُ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ طَائِفٍ طَافَ مِنْ مَغْرِبِ الشَّمْسِ وَ مَطْلَعِهَا حَتَّی بَلَغَ سَدَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مَنْ هُوَ وَ کَیْفَ کَانَ قِصَّتُهُ ثُمَّ أَمْلَوْا عَلَیْهِمْ أَخْبَارَ هَذِهِ الثَّلَاثِ الْمَسَائِلِ وَ قَالُوا لَهُمْ إِنْ أَجَابَکُمْ بِمَا قَدْ أَمْلَیْنَا عَلَیْکُمْ فَهُوَ صَادِقٌ وَ إِنْ أَخْبَرَکُمْ بِخِلَافِ ذَلِکَ فَلَا تُصَدِّقُوهُ قَالُوا فَمَا الْمَسْأَلَهًُْ الرَّابِعَهًُْ قَالُوا اسْأَلُوهُ مَتَی تَقُومُ السَّاعَهًُْ فَإِنِ ادَّعَی عِلْمَهَا فَهُوَ کَاذِبٌ فَإِنَّ قِیَامَ السَّاعَهًِْ لَا یَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَرَجَعُوا إِلَی مَکَّهًَْ وَ اجْتَمَعُوا إِلَی أَبِیطَالِبٍ (فَقَالُوا یَا أَبَاطَالِبٍ (إِنَّ ابْنَأَخِیکَ یَزْعُمُ أَنَّ خَبَرَ السَّمَاءِ یَأْتِیهِ وَ نَحْنُ نَسْأَلُهُ عَنْ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَنَا عَنْهَا عَلِمْنَا أَنَّهُ صَادِقٌ وَ إِنْ لَمْ یُخْبِرْنَا عَلِمْنَا أَنَّهُ کَاذِبٌ فَقَالَ أَبُوطَالِبٍ (سَلُوهُ عَمَّا بَدَا لَکُمْ فَسَأَلُوهُ عَنِ الثَّلَاثِ الْمَسَائِلِ فَقَالَ رَسُولُاللَّهِ (غَداً أُخْبِرُکُمْ وَ لَمْ یَسْتَثْنِ فَاحْتَبَسَ الْوَحْیُ عَنْهُ أَرْبَعِینَ یَوْماً حَتَّی اغْتَمَّ النَّبِیُّ وَ شَکَّ أَصْحَابُهُ الَّذِینَ کَانُوا آمَنُوا بِهِ وَ فَرِحَتْ قُرَیْشٌ وَ اسْتَهْزَءُوا وَ آذَوْا وَ حَزِنَ أَبُوطَالِبٍ (فَلَمَّا أَنْ کَانَ بَعْدَ أَرْبَعِینَ یَوْماً نَزَلَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلَ (بِسُورَهًِْ الْکَهْفِ فَقَالَ رَسُولُاللَّهِ (یَا جَبْرَئِیلَ (لَقَدْ أَبْطَأْتَ فَقَالَ إِنَّا لَا نَقْدِرُ أَنْ نَنْزِلَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَأَنْزَلَ أَمْ حَسِبْتَ یا محمد (أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً ثُمَّ قَصَّ قِصَّتَهُم فَقَالَ إِذْ أَوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً فَقَالَ الصَّادِقَ (إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کَانُوا فِی زَمَنِ مَلِکٍ جَبَّارٍ عَاتٍ وَ کَانَ یَدْعُو أَهْلَ مَمْلَکَتِهِ إِلَی عِبَادَهًِْ الْأَصْنَامِ فَمَنْ لَمْ یُجِبْهُ قَتَلَهُ وَ کَانَ هَؤُلَاءِ قَوْماً مُؤْمِنِینَ یَعْبُدُونَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ وَ وَکَّلَ الْمَلِکُ بِبَابِ الْمَدِینَهًِْ حَرَساً وَ لَمْ یَدَعْ أَحَداً یَخْرُجُ حَتَّی یَسْجُدَ الْأَصْنَامَ وَ خَرَجَ هَؤُلَاءِ بِعِلَّهًِْ الصَّیْدِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُمْ مَرُّوا بِرَاعٍ فِی طَرِیقِهِمْ فَدَعَوْهُ إِلَی أَمْرِهِمْ فَلَمْ یُجِبْهُمْ وَ کَانَ مَعَ الرَّاعِی کَلْبٌ فَأَجَابَهُمُ الْکَلْبُ وَ خَرَجَ مَعَهُمْ فَقَالَ الصَّادِقَ (فَلَا یَدْخُلُ الْجَنَّهًَْ مِنَ الْبَهَائِمِ إِلَّا ثَلَاثَهًٌْ حِمَارُ بَلْعَمَبْنِبَاعُورَاءَ وَ ذِئْبُ یُوسُفَ (وَ کَلْبُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ فَخَرَجَ أَصْحَابُ الْکَهْفِ مِنَ الْمَدِینَهًِْ بِعِلَّهًِْ الصَّیْدِ هَرَباً مِنْ دِینِ ذَلِکَ الْمَلِکِ فَلَمَّا أَمْسَوْا دَخَلُوا ذَلِکَ الْکَهْفَ وَ الْکَلْبُ مَعَهُمْ فَأَلْقَی اللَّهُ عَلَیْهِمُ النُّعَاسَ کَمَا قَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً فَنَامُوا حَتَّی أَهْلَکَ اللَّهُ ذَلِکَ الْمَلِکَ وَ أَهْلَ مَمْلَکَتِهِ وَ ذَهَبَ ذَلِکَ الزَّمَانُ وَ جَاءَ زَمَانٌ آخَرُ وَ قَوْمٌ آخَرُونَ ثُمَّ انْتَبَهُوا فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ کَمْ نِمْنَا هَاهُنَا فَنَظَرُوا إِلَی الشَّمْسِ قَدِ ارْتَفَعَتْ فَقَالُوا نِمْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ ثُمَّ قَالُوا لِوَاحِدٍ مِنْهُمْ خُذْ هَذَا الْوَرِقَ وَ ادْخُلِ الْمَدِینَهًَْ مُتَنَکِّراً لَا یَعْرِفُوکَ فَاشْتَرِ لَنَا طَعَاماً فَإِنَّهُمْ إِنْ عَلِمُوا بِنَا وَ عَرَفُونَا قَتَلُونَا أَوْ رَدُّونَا فِی دِینِهِمْ فَجَاءَ ذَلِکَ الرَّجُلُ فَرَأَی الْمَدِینَهًَْ بِخِلَافِ الَّذِی عَهِدَهَا وَ رَأَی قَوْماً بِخِلَافِ أُولَئِکَ لَمْ یَعْرِفْهُمْ وَ لَمْ یَعْرِفُوا لُغَتَهُ وَ لَمْ یَعْرِفْ لُغَتَهُمْ فَقَالُوا لَهُ مَنْ أَنْتَ وَ مِنْ أَیْنَ جِئْتَ فَأَخْبَرَهُمْ فَخَرَجَ مَلِکُ تِلْکَ الْمَدِینَهًِْ مَعَ أَصْحَابِهِ وَ الرَّجُلُ مَعَهُمْ حَتَّی وَقَفُوا عَلَی بَابِ الْکَهْفِ وَ أَقْبَلُوا یَتَطَلَّعُونَ فِیهِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ هَؤُلَاءِ ثَلَاثَةٌ وَ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ هُمْ خَمْسَةٌ وَ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ هُمْ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ حَجَبَهُمُ اللَّهُ بِحِجَابٍ مِنَ الرُّعْبِ فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ یَقْدَمُ بِالدُّخُولِ عَلَیْهِمْ غَیْرُ صَاحِبِهِمْ وَ إِنَّهُ لَمَّا دَخَلَ عَلَیْهِمْ وَجَدَهُمْ خَائِفِینَ أَنْ یَکُونُوا أَصْحَابَ دَقْیَانُوسَ شَعَرُوا بِهِمْ فَأَخْبَرَهُمْ صَاحِبُهُمْ أَنَّهُمْ کَانُوا نَائِمِینَ هَذَا الزَّمَنَ الطَّوِیلَ وَ أَنَّهُمْ آیَهًٌْ لِلنَّاسِ فَبَکَوْا وَ سَأَلُوا اللَّهَ تَعَالَی أَنْ یُعِیدَهُمْ إِلَی مَضَاجِعِهِمْ نَائِمِینَ کَمَا کَانُوا ثُمَّ قَالَ الْمَلِکُ یَنْبَغِی أَنْ نَبْنِیَ هَاهُنَا مَسْجِداً وَ نَزُورَهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ مُؤْمِنُونَ فَلَهُمْ فِی کُلِّ سَنَهًٍْ نَقْلَتَیْنِ یَنَامُونَ سِتَّهًَْ أَشْهُرٍ عَلَی جُنُوبِهِمُ الْیُمْنَی وَ سِتَّهًَْ أَشْهُرٍ عَلَی جُنُوبِهِمُ الْیُسْرَی وَ الْکَلْبُ مَعَهُمْ قَدْ بَسَطَ ذِرَاعَیْهِ بِفِنَاءِ الْکَهْفِ.
امام صادق (علیه السلام)- ابوبصیر نقل میکند: امام صادق (علیه السلام) فرمود: سبب نزول سورهی کهف این بود که قریشیان سه نفر را بهسوی نجران فرستادند؛ نضربنحارثبن کَلده و عقبهًْبنابومُعَیط و عاصبنوائل سهمی، تا از یهودیان آن دیار مسائلی را بیاموزند و با آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بیازمایند. این سه نفر بهسوی نجران بیرون شده و از علمای یهود پرسیدند. علمای یهود گفتند: «سه مسئله از او بپرسید، اگر طبق آن چیزی که نزد ما است جوابتان داد، پس او راست میگوید. سپس از او دربارهی یک مسئله دیگر بپرسید که اگر ادّعا کرد میداند، پس او دروغ میگوید». گفتند: «آن پرسش ها چیست»؟ گفتند: «در مورد جوانانی بپرسید که در عهد اوّل بودند و [از قوم خود] بیرون رفتند و سپس به خواب رفتند. از او بپرسید: «چه مدّت در خواب بودند تا اینکه بیدار شدند؛ تعدادشان چند نفر بود و غیر از خودشان چه چیزی با آنان بود و عاقبتشان چه شد»؟ و دربارهی موسی (علیه السلام) بپرسید: «هنگامیکه خداوند به او دستور داد که از عالم پیروی کند و از او تعلیم گیرد، آن عالم که بود و چگونه دنبال او رفت و سرگذشت موسی (علیه السلام) با او چه بود «؟ و از او سرگذشت کسی را بپرسید: «میان مشرق و مغرب عالم را گردید تا اینکه به سد یأجوج و مأجوج رسید. او کیست و سرانجام وی چه شد»؟ سپس پاسخ این سه سؤال را بر آنان املا کردند و گفتند: «اگر محمّد (صلی الله علیه و آله) جوابتان را به آن چیزی که ما نوشتیم داد، پس او راستگوست و اگر چیزی برخلاف آن پاسخ داد، پس او را تصدیق نکنید». گفتند: «سؤال چهارم چیست»؟ گفتند: «از او بپرسید روز قیامت چه وقت به پا میشود؟ اگر ادّعا داشت که آن را میداند، او دروغگوست؛ چرا که وقت قیامت را کسی جز خدای متعال نمیداند». پس بهسوی مکّه برگشتند و دور ابوطالب جمع شدند و گفتند: «ای ابوطالب! همانا برادرزادهی تو ادّعا میکند که خبر آسمانی برایش میآید و ما از او پرسشهایی میکنیم، اگر جوابمان را داد، میفهمیم او راستگوست و اگر جوابمان را نداد، میفهمیم او دروغگوست». ابوطالب گفت: «هرچه میخواهید از او بپرسید». آنان نیز آن سه پرسش را از او سؤال کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «فردا شما را آگاه میکنم». دراینخصوص هیچ استثنا نکرد [انشاءالله نگفت]. پس به مدّت چهل روز بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وحی نازل نشد تا اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) غمگین شد و آن دسته از یارانش که به او ایمان آورده بودند دچار شک شدند. قریشیان به شادی پرداختند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تمسخر کرده و او را آزار دادند. ابوطالب نیز ناراحت بود. امّا چهل روز بعد، جبرئیل سورهی کهف را نازل کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) سبب تأخیر را پرسید. جبرئیل گفت: «ما فقط به اذن خداوند نازل میشویم [و آیات را میآوریم]. پس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: ای محمّد (صلی الله علیه و آله)! آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات شگفتانگیز ما بودند؟! سپس ماجرای آنان را تعریف نموده و فرمود: زمانی را به خاطر بیاور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: «پروردگارا! ما را از سوی خودت رحمتی عطا کن، و راه نجاتی برای ما فراهم ساز»! ( کهف/۱۰ ) علیّبنابراهیم (رحمة الله علیه) گوید: «امام صادق (علیه السلام) فرمود: همانا اصحاب کهف و رقیم در زمان پادشاهی ستمگر و جبّار زندگی میکردند که مردم تحت قلمرو خویش را به عبادت بت ها فرا میخواند؛ پس هرکس که از قبول دعوت او سرباز میزد، وی را به قتل میرساند، و اینها (اصحاب کهف) گروهی مؤمن بودند که خدای متعال را عبادت میکردند. پادشاه بر دروازه شهر نگهبانانی گمارده بود که نمیگذاشتند احدی از آن شهر خارج شود، مگر آنکه در برابر بت ها سجده کند. این گروه به بهانهی شکارکردن از شهر خارج شدند. در بین راهشان به شبانی برخوردند و او را بهسوی دین خود دعوت کردند، ولی او نپذیرفت. همراه آن شبان، سگی بود که دعوت آنها را قبول کرد و به این ترتیب سگ با آنان از شهر خارج شد». امام صادق (علیه السلام) فرمود: «فقط سه حیوان داخل بهشت میشوند: الاغ بلعمبنباعوراء، گرگ یوسف و سگ اصحاب کهف». اصحاب کهف به بهانهی شکار و فرار از دین آن پادشاه، از شهر بیرون شدند. وقتی شب شد، وارد آن غار شدند درحالیکه سگ نیز همراه آنان بود. پس خداوند آنها را به خواب فرو برد؛ همانطور که خدای متعال در این آیه میفرماید: ما [پردهی خواب را] در غار بر گوششان زدیم، و سالها در خواب فرو رفتند. ( کهف/۱۱ ) پس آنان به خواب فرو رفتند تا اینکه خداوند، آن پادشاه و مردم سرزمینش را به هلاکت رساند و آن دوره و زمانه، سپری شد و روزگار دیگر و مردم دیگری آمدند. سپس بیدار شدند و از یکدیگر پرسیدند: «چه مدّت است که اینجا خوابیدهایم»؟ به خورشید که بالا آمده بود نگریستند و گفتند: «یک روز یا پارهای از روز است که خوابیدهایم». سپس به یک نفر از خودشان گفتند: «این پول را بگیر و بهطور ناشناس به شهر برو تا تو را نشناسند و غذایی را برای ما تهیّه کن، چرا که اگر آنها متوجّه ما شوند و ما را بشناسند، یا ما را میکشند و یا ما را به کیش خود باز میگردانند». آن مرد به شهر آمد و دید این شهر، آن شهری نیست که میشناخته و مردمی را دید که با آن مردم، متفاوت بودند و آنها را نمیشناخت؛ نه او زبان آنان را میفهمید و نه آنان زبان او را متوجّه میشدند». به او گفتند: «تو کیستی؟ و از کجا آمدهای»؟ پس قضیّه را برای آنان تعریف کرد. فرمانروای آن شهر با یارانش به قصد غار از شهر خارج شدند درحالیکه آن مرد نیز همراه آنان بود تا اینکه به غار رسیدند و به داخل غار سرک کشیدند تا از آن خبر کسب کنند. یکی گفت: آنها سه نفر بودند، که چهارمین آنها سگشان بود! ( کهف/۲۲ )». یکی گفت: پنچ نفر بودند، که ششمین آنها سگشان بود. ( کهف/۲۲ ) دیگری گفت: آنها هفت نفر بودند، و هشتمین آنها سگشان بود. ( کهف/۲۲ ) هفت نفرند و هشتمین آنها سگ آنهاست. خداوند ترسی بر دل آنان انداخته بود بهطوری که هیچکس جز یار اصحاب کهف جرأت نکرد بر آنان وارد شود. هنگامیکه آن مرد داخل غار شد، دید دوستانش از اصحاب دقیانوس در هراس هستند. دوستشان به آنان گفت که آنها در این زمان طولانی در خواب فرورفته بودند و آنها نشانه و معجزهای برای مردم هستند. پس گریستند و از خدا خواستند که آنان را همچون گذشته به خواب فرو برد. سپس پادشاه گفت: «شایسته است که اینجا مسجدی بنا کنیم که زیارتگاهی برای ما باشد، چون این گروه، مردمی با ایمان هستند. پس آنان در سال، دو نوبت از اینسو به آنسو میشدند. شش ماه بر پهلوی راست و شش ماه دیگر بر پهلوی چپ میخوابیدند و سگشان، بر آستانهی غار دو دست خود را باز کرده بود».
Imam Sadiq (peace be upon him): Abu Basir narrates: Imam Sadiq (peace be upon him) said: The reason for the revelation of Surah al-Kahf was that the Quraysh sent three men to Najran — al-Nadr ibn al-Harith ibn Kaladah, Uqbah ibn Abi Muayt, and al-As ibn Wa'il al-Sahmi — so that they might learn from the Jews of that region certain questions with which to test the Messenger of Allah (peace be upon him and his family). These three set out to Najran and asked the Jewish scholars. The scholars of the Jews said: "Ask him three questions. If he answers you concerning them in accordance with what we have, then he is truthful. Then ask him about one further question — if he claims to know it, he is a liar." They said: "What are these questions?" They replied: "Ask him about young men who lived in the earliest times and went out [from their people] and then fell asleep — how long they remained in their sleep until they awoke, how many were they in number, what was with them besides themselves, and what became of them? And ask him about Musa (peace be upon him): when Allah commanded him to follow the learned man and to learn from him — who was that learned man, how did he follow him, and what was the story of Musa (peace be upon him) with him? And ask him about the story of one who traversed between the east and the west of the world until he reached the barrier of Ya'juj and Ma'juj — who was he, and what became of him?" Then they dictated to them the answers to these three questions and said to them: "If Muhammad (peace be upon him and his family) answers you with what we have written for you, then he is truthful; and if he answers with something contrary to it, do not believe him." They said: "And what is the fourth question?" They said: "Ask him when the Hour will be established — if he claims to know it, he is a liar; for the time of the Hour is known only to Allah the Exalted." So they returned to Makkah and gathered around Abu Talib and said: "O Abu Talib! Indeed, your nephew claims that tidings come to him from the heavens, and we shall ask him questions — if he answers us, we will know that he is truthful, and if he does not answer us, we will know that he is a liar." Abu Talib said: "Ask him whatever you wish." So they asked him those three questions. The Messenger of Allah (peace be upon him and his family) said: "Tomorrow I will inform you." In this regard he made no exception [he did not say "In sha Allah"]. So the revelation did not descend upon the Prophet (peace be upon him and his family) for forty days, until the Prophet (peace be upon him and his family) became grieved, and the group of his companions who had believed in him fell into doubt. The Quraysh began to rejoice and mocked the Prophet (peace be upon him and his family) and hurt him. Abu Talib was also distressed. But after forty days, Jibril brought down Surah al-Kahf, and the Prophet (peace be upon him and his family) asked the reason for the delay. Jibril said: "We descend only by the permission of Allah [and bring the verses]." So Allah the Exalted revealed this verse: O Muhammad (peace be upon him and his family)! Did you think that the Fellows of the Cave and the Inscription were among Our wonderful signs?! Then He related their story and said: Remember the time when those young men took refuge in the cave, and said: رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً ["Our Lord! Grant us mercy from Yourself, and provide us a way out for our affair"]. (al-Kahf/10) Ali ibn Ibrahim (may Allah have mercy on him) said: Imam Sadiq (peace be upon him) said: Indeed, the Fellows of the Cave and the Inscription lived in the time of a tyrannical, oppressive king who called the people of his realm to the worship of idols; whoever refused to accept his call, he would put to death. These (the Fellows of the Cave) were a group of believers who worshipped Allah the Exalted. The king had stationed guards at the gate of the city, and they would not allow anyone to leave the city unless he prostrated before the idols. This group left the city under the pretence of hunting. On their way they came across a shepherd, and they invited him to their religion, but he did not accept. With the shepherd was a dog, and the dog accepted their invitation and thus the dog left the city with them. Imam Sadiq (peace be upon him) said: "Only three animals will enter Paradise: the donkey of Balaam ibn Ba'ura, the wolf of Yusuf, and the dog of the Fellows of the Cave." The Fellows of the Cave left the city under the pretence of hunting and fleeing from the religion of that king. When night came, they entered that cave while the dog was also with them. So Allah cast sleep upon them, as Allah the Exalted says in this verse: فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً [So We drew (a veil) over their ears in the cave for a number of years]. (al-Kahf/11) So they fell into sleep until Allah destroyed that king and the people of his land, and that era and time passed, and another age and another people came. Then they awoke, and asked one another: "How long have we slept here?" They looked at the sun, which had risen high, and said: "We have slept a day or part of a day." Then they said to one of themselves: "Take this money and go into the city in disguise so that no one recognises you, and buy some food for us; for if they become aware of us and recognise us, they will either kill us or return us to their religion." That man came to the city and saw that this city was not the city he had known, and he saw people who were different from those people, and he did not know them; he did not understand their language and they did not understand his language. They said to him: "Who are you? And where have you come from?" So he related the matter to them. The ruler of that city set out with his companions towards the cave while that man was also with them, until they reached the cave and peered inside to obtain news of it. One said: هَؤُلَاءِ ثَلَاثَةٌ وَ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ [They were three, the fourth of them being their dog]! (al-Kahf/22) Another said: هُمْ خَمْسَةٌ وَ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ [They were five, the sixth of them being their dog]. (al-Kahf/22) Another said: هُمْ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ [They were seven, the eighth of them being their dog]. (al-Kahf/22) They are seven and the eighth of them is their dog. Allah had cast fear into their hearts, so that no one except the companion of the Fellows of the Cave dared to enter upon them. When that man entered the cave, he saw that his friends were fearful that they might be from the companions of Daqyanus. Their companion told them that they had been in sleep for this long period of time and that they were a sign and a miracle for the people. So they wept and asked Allah to put them back to sleep as before. Then the king said: "It is fitting that we build a mosque here, so that it may be a place of visitation for us, since these are a people of faith." So they used to turn twice a year from one side to the other. For six months they would sleep upon their right side, and for another six months upon their left side, while their dog spread out its two forelegs at the threshold of the cave.
ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ): અબૂ બસીર રિવાયત કરે છે: ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: સૂરએ કહફના નાઝિલ થવાનું કારણ એ હતું કે કુરૈશીઓએ ત્રણ માણસોને નજરાન તરફ મોકલ્યા; નઝ્ર બિન હારિસ બિન કલદહ, ઉકબા બિન અબી મુઅય્ત અને આસ બિન વાઈલ સહમી, જેથી તેઓ તે વિસ્તારના યહૂદીઓ પાસેથી કેટલાક પ્રશ્નો શીખે અને તેના દ્વારા મેસેન્જર... અલ્લાહના રસૂલ (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ)ને પરીક્ષે. આ ત્રણ જણ નજરાન નીકળ્યા અને યહૂદી ઉલમાને પૂછ્યું. યહૂદી ઉલમાએ કહ્યું: "તેમને ત્રણ મસઅલા વિશે પૂછો, જો તે અમારી પાસે જે છે તે મુજબ જવાબ આપે, તો તે સાચા છે. પછી તેમને એક બીજા મસઅલા વિશે પૂછો, જો તે દાવો કરે કે તે જાણે છે, તો તે જૂઠા છે." તેઓએ કહ્યું: "એ પ્રશ્નો શું છે?" તેઓએ કહ્યું: "એવા યુવાનો વિશે પૂછો જેઓ પહેલાના જમાનામાં હતા અને [પોતાની કોમ થી] બહાર નીકળી ગયા અને પછી ઊંઘી ગયા. તેમને પૂછો: 'તેઓ કેટલો સમય ઊંઘમાં હતા જ્યાં સુધી જાગ્યા; તેમની સંખ્યા કેટલી હતી અને પોતાના સિવાય તેમની સાથે બીજું શું હતું અને તેમનું અંતિમ પરિણામ શું થયું?' અને મૂસા (અલયહિસ્સલામ) વિશે પૂછો: 'જ્યારે અલ્લાહે તેમને હુકમ આપ્યો કે તેઓ આલિમનું અનુસરણ કરે અને તેમનાથી શીખે, તે આલિમ કોણ હતા અને કેવી રીતે તેઓ તેમની પાછળ ગયા અને તે આલિમ સાથે મૂસા (અલયહિસ્સલામ)નું સર્જન શું હતું?' અને તેમને એવા વ્યક્તિનો કિસ્સો પૂછો: 'જે દુનિયાના પૂર્વ અને પશ્ચિમ વચ્ચે ફરી વળ્યો ત્યાં સુધી કે યાજૂજ અને માજૂજની દીવાલ સુધી પહોંચ્યો. તે કોણ છે અને તેનું અંતિમ પરિણામ શું થયું?'" પછી આ ત્રણ પ્રશ્નોના જવાબ તેમને લખાવ્યા અને કહ્યું: "જો મુહમ્મદ (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ) તમને એ જવાબ આપે જે અમે લખ્યું છે, તો તે સાચા બોલા છે, અને જો તેની વિરુદ્ધ કંઈક જવાબ આપે તો તેને સાચા ન માનજો." તેઓએ પૂછ્યું: "ચોથો પ્રશ્ન શું છે?" તેઓએ કહ્યું: "તેમને પૂછો કયામતનો દિવસ કયારે કાયમ થશે? જો તે દાવો કરે કે તેઓ તે જાણે છે, તો તેઓ જૂઠા છે; કારણ કે કયામતનો સમય અલ્લાહ તઆલા સિવાય કોઈ જાણતું નથી." પછી તેઓ મક્કા પાછા ફર્યા અને અબૂ તાલિબની આસપાસ ભેગા થયા અને કહ્યું: "હે અબૂ તાલિબ! ખરેખર તમારો ભત્રીજો દાવો કરે છે કે તેમની પાસે આકાશમાંથી ખબર આવે છે, અને અમે તેમને કેટલાક પ્રશ્નો પૂછીશું, જો તેઓ અમને જવાબ આપે તો અમે સમજીશું કે તેઓ સાચા બોલા છે અને જો જવાબ ન આપે તો સમજીશું કે તેઓ જૂઠા છે." અબૂ તાલિબે કહ્યું: "તમારે જે પૂછવું હોય તે તેમને પૂછો." તેઓએ પણ તે ત્રણ પ્રશ્નો તેમને પૂછ્યા. અલ્લાહના રસૂલ (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ)એ ફરમાવ્યું: "કાલે તમને જણાવીશ." આ બાબતમાં તેમણે કોઈ અપવાદ (ઇસ્તિસ્ના) ન કર્યો [ઇન્શાઅલ્લાહ ન કહ્યું]. પછી ચાલીસ દિવસ સુધી પયગમ્બર (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ) પર વહી નાઝિલ ન થઈ ત્યાં સુધી કે પયગમ્બર (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ) દુઃખી થયા અને તેમના તે સાથીઓ જેઓ તેમના પર ઈમાન લાવ્યા હતા શંકામાં પડી ગયા. કુરૈશીઓ ખુશ થવા લાગ્યા અને પયગમ્બર (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ)ની મશ્કરી કરી અને તેમને તકલીફ આપી. અબૂ તાલિબ પણ પરેશાન હતા. પરંતુ ચાલીસ દિવસ પછી, જિબ્રઈલે સૂરએ કહફ નાઝિલ કરી અને પયગમ્બર (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ)એ મોડું થવાનું કારણ પૂછ્યું. જિબ્રઈલે કહ્યું: "અમે ફક્ત અલ્લાહની ઇજાઝતથી નાઝિલ થઈએ છીએ [અને આયતોને લાવીએ છીએ]." પછી અલ્લાહ તઆલાએ આ આયત નાઝિલ ફરમાવી: હે મુહમ્મદ (સલ્લલ્લાહો અલયહે વ આલેહી વસલ્લમ)! શું તમે ધાર્યું કે અસ્હાબે કહફ અને રકીમ અમારી અદ્ભુત નિશાનીઓમાંથી હતા?! પછી તેમનો કિસ્સો બયાન કરીને ફરમાવ્યું: તે સમય યાદ કરો કે જ્યારે તે યુવાનોએ ગુફામાં પનાહ લીધી અને કહ્યું: رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً ["અમારા પરવરદિગાર! અમને તારી પાસેથી રહમત અતા કર, અને અમારા કામ માટે નજાતનો રસ્તો ફરાહમ કર"]! (કહફ/૧૦) અલી બિન ઇબ્રાહીમ (રહમતુલ્લાહિ અલયહિ) કહે છે: ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: ખરેખર અસ્હાબે કહફ અને રકીમ એક ઝાલિમ અને જબરદસ્ત બાદશાહના જમાનામાં જીવતા હતા જે પોતાના રાજ્યની જનતાને મૂર્તિઓની ઇબાદત તરફ બોલાવતો હતો; તો જે કોઈ તેની દઅવત કબૂલ કરવાથી ઇનકાર કરતો, તેને કત્લ કરી નાખતો, અને આ (અસ્હાબે કહફ) એક મોમિન સમૂહ હતા જેઓ અલ્લાહ તઆલાની ઇબાદત કરતા હતા. બાદશાહે શહેરના દરવાજા પર પહેરેદારો મુકેલા હતા જેઓ કોઈને પણ શહેરમાંથી બહાર જવા દેતા ન હતા સિવાય કે તે મૂર્તિઓ સામે સિજદો કરે. આ સમૂહ શિકારના બહાને શહેરમાંથી બહાર નીકળ્યો. તેમના રસ્તામાં તેઓ એક ભરવાડને મળ્યા અને તેને પોતાના દીન તરફ દઅવત આપી, પરંતુ તેણે ન સ્વીકારી. તે ભરવાડ સાથે એક કૂતરો હતો જેણે તેમની દઅવત કબૂલ કરી અને આ રીતે કૂતરો તેમની સાથે શહેરમાંથી બહાર નીકળ્યો. ઇમામ સાદિક (અલયહિસ્સલામ)એ ફરમાવ્યું: "ફક્ત ત્રણ જાનવરો જન્નતમાં દાખલ થશે: બલ્અમ બિન બાઊરાનો ગધેડો, યુસુફનું વરુ, અને અસ્હાબે કહફનો કૂતરો." અસ્હાબે કહફ શિકારના બહાને અને તે બાદશાહના દીનથી ભાગવા માટે શહેરમાંથી બહાર નીકળ્યા. જ્યારે રાત થઈ, તેઓ તે ગુફામાં દાખલ થયા જ્યારે કૂતરો પણ તેમની સાથે હતો. પછી અલ્લાહે તેમને ઊંઘમાં નાખી દીધા; જેમ કે અલ્લાહ તઆલા આ આયતમાં ફરમાવે છે: فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً [અમે ગુફામાં તેમના કાનો પર (ઊંઘનો પડદો) નાખ્યો, અને તેઓ ઘણા વર્ષો સુધી ઊંઘમાં ડૂબી ગયા]. (કહફ/૧૧) પછી તેઓ ઊંઘમાં ગર્ક થયા ત્યાં સુધી કે અલ્લાહે તે બાદશાહ અને તેની ધરતીના લોકોને હલાક કર્યા અને તે દોર અને જમાનો પસાર થયો અને બીજો જમાનો અને બીજા લોકો આવ્યા. પછી તેઓ જાગ્યા અને એકબીજાને પૂછ્યું: "કેટલો સમય થયો છે કે અમે અહીં ઊંઘ્યા છીએ?" તેઓએ સૂરજ તરફ જોયું જે ઉંચે ચઢી ગયો હતો અને કહ્યું: "એક દિવસ અથવા દિવસનો કેટલોક ભાગ થયો છે કે અમે ઊંઘ્યા છીએ." પછી પોતાનામાંથી એક વ્યક્તિને કહ્યું: "આ પૈસા લે અને અજાણ્યા રીતે શહેરમાં જા જેથી તને કોઈ ઓળખે નહીં અને અમારા માટે ખાવાનું તૈયાર કર, કારણ કે જો તેઓ અમારી જાણકારી મેળવે અને અમને ઓળખે, તો કાં તો અમને કત્લ કરશે અથવા અમને પોતાના મઝહબ પર પાછા ફેરવશે." તે માણસ શહેરમાં આવ્યો અને જોયું કે આ શહેર તે શહેર નથી જે તે જાણતો હતો અને એવા લોકોને જોયા જેઓ તે લોકોથી અલગ હતા અને તે તેમને ઓળખતો ન હતો; ન તો તે તેમની ભાષા સમજતો હતો, ન તો તેઓ તેની ભાષા સમજતા હતા. તેઓએ તેને કહ્યું: "તું કોણ છે? અને ક્યાંથી આવ્યો છે?" પછી તેણે તે વાત તેમને જણાવી. તે શહેરનો શાસક પોતાના સાથીઓ સાથે ગુફાના ઈરાદે શહેરમાંથી બહાર નીકળ્યો જ્યારે તે માણસ પણ તેમની સાથે હતો ત્યાં સુધી કે તેઓ ગુફા સુધી પહોંચ્યા અને તેની ખબર મેળવવા માટે ગુફાની અંદર ડોકિયું કર્યું. એકે કહ્યું: هَؤُلَاءِ ثَلَاثَةٌ وَ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ [તેઓ ત્રણ હતા, જેમાં ચોથો તેમનો કૂતરો હતો]! (કહફ/૨૨) બીજાએ કહ્યું: هُمْ خَمْسَةٌ وَ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ [પાંચ હતા, જેમાં છઠ્ઠો તેમનો કૂતરો હતો]. (કહફ/૨૨) બીજાએ કહ્યું: هُمْ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ [તેઓ સાત હતા, અને આઠમો તેમનો કૂતરો હતો]. (કહફ/૨૨) સાત છે અને આઠમો તેમનો કૂતરો છે. અલ્લાહે તેમના દિલો પર એવો ડર નાખ્યો હતો કે અસ્હાબે કહફના તે સાથી સિવાય કોઈની હિંમત ન થઈ કે તેમના પર દાખલ થાય. જ્યારે તે માણસ ગુફામાં દાખલ થયો, જોયું કે તેના મિત્રો ડરી રહ્યા છે કે તેઓ કદાચ દકિયાનૂસના સાથીઓમાંથી હોય. તેમના સાથીએ તેમને જણાવ્યું કે તેઓ આ લાંબા સમય સુધી ઊંઘમાં ગર્ક હતા અને તેઓ લોકો માટે એક નિશાની અને મોજિઝો છે. પછી તેઓ રડ્યા અને અલ્લાહથી માંગ્યું કે તેમને પહેલાની જેમ જ ઊંઘમાં નાખી દે. પછી બાદશાહે કહ્યું: "લાયક છે કે અહીં એક મસ્જિદ બનાવીએ જે અમારા માટે ઝિયારતગાહ બને, કારણ કે આ સમૂહ ઈમાનવાળા લોકો છે." પછી તેઓ વર્ષમાં બે વાર આ બાજુથી તે બાજુ ફરતા હતા. છ મહિના જમણી પડખે અને છ મહિના ડાબી પડખે ઊંઘતા હતા અને તેમનો કૂતરો ગુફાના પ્રવેશદ્વાર પર પોતાના બંને હાથો ફેલાવીને હતો.